X
تبلیغات
دادنویس
سؤال: سه ساختمان برای برگزاری کلاس داریم و هشت رشته‌ی آموزشی. بهترین راه برای اختصاص ساختمان‌ها و کلاس‌ها را به این هشت رشته توضیح دهید.
پاسخ‌گو: مسئولان دانشکده (کدام دانشکده؟!) دانشگاه کردستان.
پاسخ: ابتدا یکی از این ساختمان‌ها را به دو رشته‌ی شهرسازی و معماری اختصاص می‌دهیم. بدون توجه به این‌که تعداد دانشجویان این دو رشته چقدر کم است. سپس ساعات کلاس‌‌های شش رشته باقی‌مانده را تا طوری در یک ساختمان دیگر تنظیم می‌کنیم که از هشت صبح شنبه تا شش بعدازظهر چهارشنبه هیچ کلاس خالی و بدون استفاده‌ای برای برگزاری کلاس‌های حل تمرین یا جبرانی یا فوق‌برنامه باقی نماند. ساختمان شماره سه را هم که 500 متر آن‌طرف‌تر است، نگه می‌داریم برای برگزاری کلاس‌هایی که توی ساختمان شماره‌ی دو جایی پیدا نکرده‌اند و کلاس‌هایی که اسمشان و نه لزوماً دانشجویان آن‌ها، بین رشته‌های مختلف دانشگاه مشترک هستند. لازم به ذکر است که کوچکترین توجهی به تقسیم‌بندی بر اساس رشته و اختصاص یک داتشکده برای هر دو یا سه رشته مرتبط به هم، از اساس غلط است. چرایش هم به خودمان مربوط است. 

***
حتماً شما هم وقتی می‌ببینید که صفورا بعد از دولپی خوردن خوراک مرغ و لیس زدن کف بشقاب، توی اتاق پشتی وقتی جلوی دوربین می‌رود، می‌گوید که «غذای اصلی مرغ بود، که البته مرغ خودش خوش‌مزه است»، با راوی خوشمزه برنامه همراه می‌شوید و چند کیلو فحش روانه شرکت‌کننده مذکور می‌کنید. اما اگر بیایید و برنامه هفتگی سلف دانشگاه را بچشید، قطعا نظر شما هم همین می‌شود که خب مرغ خودش خوشمزه است. اگر سرآشپزهای سلف سرویس‌های دانشگاه‌ها که گویا همگی با هم یک نسبت فامیلی دارند که دست‌پختشان این‌قدر شبیه هم است، کوبیده‌شان مزه کوکو می‌دهد و ماکارنی‌شان مزه نان سنگک، اما مرغ پخته‌شان مزه‌ی مرغی می‌دهد که پختانده(!) شده است، نتیجه می‌گیریم که صفورا همچین بی‌راه هم نگفته است. کاش می‌شد دانشجوها به جای این‌که نمره‌ی صفر روی برگه امتحانشان می‌آمد، می‌توانستند آن را روی یک کاغذ A4 رو به دوربین بگیرند. البته اگر می‌شد همچین اتفاقی بیفتد، باز هم خیلی تأثیری نداشت، چرا که گویا علاوه بر سرآشپزها، رؤسای اکثر دانشگاه‌ها نیز با هم نسبت فامیلی دارند. 

***
مایه تأسف است که بعضی از دانشجویان خودفروخته، تحت القائات بیگانگان، نسبت به کمبود کتاب‌های آموزشی به‌روز در کتاب‌خانه دانشگاه اعتراض می‌کنند. و نکته‌ی قابل توجه، قلب رئوف و خیرخواهی زیاد مسئولان وزارت علوم و دانشگاه‌هاست که به خاطر دلسوزی و پای‌بندی به اهداف اتاق فکرشان، همه انتقادات را در این باره تحمل می‌کنند و حقیقت را برملا نمی‌کنند. ولی من می‌خواهم این‌جا حقیقت را افشا بکنم تا از خودتان خجالت بکشد و بفهمید که نباید این‌قدر یک‌طرفه و جاهلانه به مسائل مختلف نگاه بکنید. بدانید و آگاه باشید که اگر کتاب‌های کتاب‌خانه دانشگاه شما هم مثل دانشگاه ما به‌روز نیستند و مربوط به سال‌های دور هستند و روی سیستم‌های جست‌و‌جوی کتاب فقط عبارت «کتاب مورد نظر شما موجود نمی‌باشد» را به عنوان نتیجه می‌بینید، علت این است که مسئولان دانشگاه قصد داشته‌اند که برای دانشجویان در حال تحصیل کارآفرینی بکنند. آن‌ها با این‌که می‌توانسته‌اند خودشان دست به کار شوند، اما به خاطر علاقه‌شان به دانشجویان، غیرقانونی عمل کرده‌اند و این فرصت را به خود دانشجوها داده‌اند که با سازمان میراث فرهنگی تماس بگیرند و گزارش بدهند که تعداد زیادی کتاب آموزشی بسیار قدیمی که می‌توانند به عنوان آثار تاریخی و میراث فرهنگی در موزه‌ها به نمایش دربیایند، در کتاب‌خانه دانشگاهشان موجود است و با این کار، مژدگانی دریافت بکنند و با آن کتاب‌های تخصصی موردنیازشان را تهیه بکنند. حالا خجالت کشیدید؟ شرم کردید؟ وای بر شما. حالا اگر متنبه شده‌اید، به جای معترض بودن، بروید فکر بکنید که بقیه‌ی مشکلات دانشگاه به چه نیتی خلق شده‌اند.


چاپ‌شده در هفته‌نامه‌ی «چلچراغ»، شماره‌ی 560، 20 اسفند 1392 


برچسب‌ها: چاپ‌شده‌ها
+ وبلاگ دادنویس - نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392 ساعت 15:7 توسط امیر جوادیان  | 


فیلم‌برداری «همه چیز برای فروش» از مزیت‌های آن است و نماهای زیبای متعددی را در طول فیلم می‌بینیم؛ حرکت دوربین و خصوصاً نوع زوم کردن آن روی چهره‌ی شخصیت اصلی برای نمایش خشم و درماندگی او زیبا از آب در آمده است؛ تکنیک کارگردان خاص و جالب توجه است و بازی بازیگران هم قابل قبول. اما کاش در کنار همه‌ی‌‌ این‌ها، داستان فیلم هم قوی‌تر می‌بود و فکری به حال خلأهای موجود در قصه می‌شد. فیلم تکه‌های زیبایی دارد که جدا از یکدیگر زیبا و قوی هستند، اما درست به یکدیگر وصل نشده‌اند. اگر داستان‌های فرعی فیلم تا این حد از هم منفصل نبودند و فیلم‌نامه‌ی کار قوی‌تر می‌بود، امیر ثقفی می‌توانست کارگردان یکی از فیلم‌های خوب جشنواره‌ی امسال باشد. اما نتیجه‌ی فعلی، فیلمی است ضعیف که حوصله‌ی تماشاگر را سر می‌برد. به قول محسن آزرم کاش کارگردان‌ها سینمای ایران فکر نمی‌کردند که «در فیلم‌نامه‌نویسی فضیلتی‌ست که در کارگردانی نیست.» کاش ایراد اصلی فیلم‌های سینمای امروز ما فیلم‌نامه‌ی آن‌ها نمی‌بود و این‌قدر این نکته‌ی بدیهی را نمی‌شنیدیم که فیلم‌نامه‌ی ضعیف است که منجر به فیلم ضعیف می‌شود.


برچسب‌ها: سینما, جشنواره‌ی فیلم فجر
+ وبلاگ دادنویس - نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1392 ساعت 2:56 توسط امیر جوادیان  | 

خانه‌ی پدری : ماجرای فیلم طی سال‌های 1308 تا 1379 می‌گذرد و سرگذشت یک خانواده را در این مدت به نمایش می‌گذارد. اتفاق مهم فیلم در بخش اول و همان دقایق ابتدایی فیلم رخ می‌دهد و در ادامه و طی 4 بخش دیگر که هر کدام با فاصله‌ی زمانی 15 تا 20 ساله از بخش قبلی خود روایت می شوند، پنج مقطع از زندگی این خانواده و اتفاقاات ناشی از بخش اول را می‌بینیم. «خانه‌ی پدری» را حتماً ببینید؛ اما قبل از ورود به سالن سینما مراقب باشید که کودک و نوجوان کم‌سن‌وسالی را با خود به همراه نداشته باشید تا مجبور نشوید موقع پخش لحظاتی از فیلم که خشونت در آن‌ها عریان به نمایش گذاشته شده است، تلاش بکنید تا حواس کودک همراه را پرت بکنید و لذت تماشا را از دست بدهید.

«خانه‌ی پدری» از همان ابتدای فیلم بییننده را به خود وابسته می‌کند و او را متحیر و مضطرب و مغموم پای پرده‌ی سینما میخکوب می‌کند. تلخی فیلم به قدری درست کار شده است که تماشاگری که چاره‌ای جز همذات‌پنداری پیدا نکرده است، پس از اتمام فیلم متعجب خواهد شد که با این‌که زندگی‌اش احتمالاً زمین تا آسمان با داستان فیلم و تلخی غلیظش تفاوت دارد، چگونه تا به این حد با فیلم و حس بازیگرانش احساس نزدیکی کرده و آن‌ها را درک کرده است. نکته‌ای نشان‌دهنده‌ی هنر کیانوش عیاری است. 

فردا: کاش کارگردان‌های فیلم اولی بدانند که جز اشتیاق فیلم‌‌سازی و علاقه به سینما، دانش فیلم‌سازی هم لازمه‌ی ورود به این عرصه است. همین.


برچسب‌ها: سینما, جشنواره‌ی فیلم فجر
+ وبلاگ دادنویس - نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1392 ساعت 2:29 توسط امیر جوادیان  | 


قصه‌ها: فیلم جدید رخشان بنی‌اعتماد اگرچه جمع‌بندی فیلم‌های قبلی‌اش و پی‌گیری سرنوشت شخصیت‌های آن‌ها به حساب می‌آید، اما به عنوان یک فیلم مستقل از فیلم‌های قبلی کارگردان نیز برای تماشاگری که فیلم‌های قبلی را ندیده و گذشته‌ی داستان‌های متعدد موجود در فیلم را نمی‌داند هم جذاب است. روایت‌های متعددی که در «قصه‌ها» می‌بینیم همگی تلخ هستند، اما این‌ها تنها انعکاس واقعیت‌های موجود در جامعه هستند و اگر نظری مبنی بر برچیده شدن بساط تلخی‌ها وجود دارد، راهش ساخته نشدن این‌‌گونه فیلم‌ها نیست؛ راه درست این است که مثل مسئولان سینمایی که بعد از دو سال به «قصه ها» اجازه‌ی نمایش و شرکت در جشنواره را داده‌اند، بقیه‌ی مسئولان کشور هم این تلخی ها را -البته در زندگی واقعی مردم- ببینند و شادی و امید و رفاه را به زندگی همه ی مردم ایران بیاورند. آن موقع است که باید به بنی‌اعتماد به خاطر ساختن فیلم تلخی مثل «قصه ها» خرده گرفت و نه حالا. قصه‌ها برای شرایط امروز ایران فیلمی است کاملاً واقع‌گرا که باید دیده شود.



دو ساعت بعد، مهرآباد: اگر قبل از دیدن فیلم به دنبال اطلاعاتی درباره‌ی آن باشید، با صحبت‌های کارگردان آن مواجه می‌شوید که فیلم را «نمایش چالش‌های عمیق ذهنی قهرمان زن قصه» می داند و آن را در حوزه‌ی سینمای نوینی قرار می دهد که تعریفش را «دستور زبانی جهت جولان اندیشه، علم، فلسفه و باورهای انسانی» می‌داند. اما پس از تماشای فیلم تنها سوالی که از خودتان می‌پرسید این خواهد بود که سرمایه‌ ساخت فیلم از جیب چه فرد یا نهادی تأمین شده است و آیا تا به الآن فهمیده که نتیجه ی کار چه شده است؟ فیلم به قدری بد است که به جای یافتن اشکالات فیلم و نقد آن‌ها، باید گشت و امتیازهای آن را پیدا کرد. گشتنی که نتیجه‌ای در پی نخواهد داشت.


برچسب‌ها: سینما, جشنواره‌ی فیلم فجر
+ وبلاگ دادنویس - نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1392 ساعت 1:53 توسط امیر جوادیان  | 


سیزده: فیلم جدید هومن سیدی فیلم خوش‌رنگ‌ولعابی است که حال و هوایی همچون «آفریقا»، فیلم قبلی کارگردان دارد. اما این‌بار، با بازی‌ها و داستانی به مراتب جذاب‌تر روبه‌رو هستیم. «سیزده»، فیلم مستقلی در سینمای ایران است که پرداختنش به مسائل روحی یک نوجوان شایسته‌ی تقدیر است. موضوعی که نه فقط در سینمای وطنی، که حتی در خارج از سینما هم توجه چندانی به آن نمی‌شود. فیلم درباره‌ی یک نوجوان سیزده ساله است که با یک گروه جوان خیابان‌گرد همراه می‌شود. گروه سه‌نفره‌ای که شخصیت‌های کاملاً مشابه‌شان را قبلاً در «آفریقا» دیده‌ایم. شهاب حسینی، سردسته‌ی ساکت و کم‌حرف «آفریقا» جای خودش را به یک خانم (با بازی آزاده صمدی) داده است و به جای جواد عزتی شوخ و شنگ هم که بازی‌اش در آفریقا غلوشده و خارج از محدوده‌ی فیلم به نظر می‌رسید، نوید محمدزاده‌ی از تئا‌تر به سینما آمده را می‌بینیم که مثل امیر جعفری و بازیگر نوجوان فیلم خوش درخشیده است. فیلم‌برداری فیلم بسیار زیبا است و بازی‌ها دلچسب و داستان جذاب. از یک فیلم خوب چه انتظار دیگری دارید؟


برچسب‌ها: سینما, جشنواره‌ی فیلم فجر
+ وبلاگ دادنویس - نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1392 ساعت 22:27 توسط امیر جوادیان  | 


سلام جینی.


این‌که دارم بعد از یک سال و چند ماه باز برایت نامه می‌نویسم، آن‌قدر هیجان‌آور و امیدبخش است که فکر می‌کنم تو هم با من هم‌عقیده باشی که حق دارم موقع شروع نوشتن لبخند بزنم. لبخندی که هیچ معنای دیگری جز به نمایش درآوردن احساس خوشایند امید ندارد و تنها دلیلش همین حس خوبم است. می‌دانی جینی؟ در این یک سال و چند ماه مطمئن شده‌ام که لبخندها حتماً معنا و مفهمومی در خود دارند و هیچ لبخندی بدون علت و بدون یک عالمه استدلال ذهنی خودآگاه و ناخودآگاه روی لب‌های آدم‌ نمی‌آید. حالا دیگر به یک متخصص تشخیص نیت لبخندها تبدیل شده‌ام و در همان ثانیه‌ی اول دیدن لبخند دیگران، تشخیص می‌دهم که دلیل لبخند طرف چیست و یا چه منظوری از به نمایش گذاشتن آن روی چهره‌اش دارد. مثلاً می‌دانم وقتی مجتبی، هم‌کلاسی‌ام، بعد از گفت‌و‌گوی‌مان درباره‌ی روش تدریس استاد سخت‌گیرمان لبخند می‌زند، دلیلش این است که یک حس اعتمادبه‌نفس توی سرش زنده شده و فکر می‌کند چه خوب است که هوش و استعداد خوبی دارد. و یا لبخند اصغر فرهادی توی عکسی از او که چند روز پیش در صفحه‌ی اول یک روزنامه دیدم... می‌دانم که هم‌زمان با آن لبخند، هزار فکر جورواجور توی کله‌اش بوده و آن لبخند واکنش ناخودآگاهی بوده به جمله‌ای که عکاس قبل از گرفتن عکس به او گفته بود. نمی‌خواهم با این حرف‌ها کلافه‌ات بکنم جینی. همه‌ی این‌ها را گفتم تا برسم به موضوع اصلی.

امروز صبح که از تلویزیون اخبار را نگاه می‌کردم، چند ثانیه‌ای از جلسه‌ی مذاکره‌ی مسئولان ایرانی با گروه 1+5 را دیدم. جواد ظریف سمت چپ میز در کنار دیگر مسئولان ایرانی نشسته بود و در طرف مقابل، نمایندگان دیگر کشورهای عضو مجمع حاضر بودند. توی آن چند ثانیه‌ای که دیدم، روی لب‌های ظریف یک لبخند جذاب پیدا بود. برای من که از یک سال پیش عادت کرده‌ام لبخند دیگران را موشکافی بکنم، علت و منظور ظریف از آن لبخندها مثل روز روشن بود. هم علت و هم منظور ظریف از آن لبخندها مربوط می‌شود به تلاش برای ایجاد صلح جهانی و بهبود وضع زندگی مردم کشور. با دیدن این لبخند امیدوار شدم که تحریم‌ها از بین برود و دیگر کسی مثل دخترخا‌له‌ی من به خاطر عدم دسترسی به دارویی مثل آن نگزاوار لعنتی جانش را از دست ندهد و بتواند مثل خواهر تو به زندگی‌اش ادامه بدهد و به دنیا لبخند بزند.

جینی عزیز، با دیدن لبخند ظریف یاد حرف‌های تو در آخرین صحبتمان افتادم و تصمیم گرفتم که برایت این نامه را بنویسم و بهت بگویم که کاملا مطمئن شده‌ام لبخندها یک جور نشانه‌اند. شاید هم خودت این را می‌دانی و فقط به خاطر این‌که بعد از گذاشتن آن شکلک‌های لبخند توی آخرین چت، حرف‌هایم درباره‌ی منظوردار بودن لبخندها به ماجرای عشقی کشیده نشود، نظریه‌ام را درباره‌ی لبخند رد کرده‌ای. حرف زدن درباره‌ی این موضوع اصلاً حس خوبی به‌م نمی‌دهد جینی. بگذار نامه را همین‌جا تمام بکنم. سال خوبی برایت آرزو می‌کنم و امیدوارم همیشه لبخند روی لبانت باشد. از آن لبخندهای درجه یکی که امیدوارم ظریف با مذاکراتش روی لب‌های مردم کشورم بیاورد.

پی‌نوشت: این نامه برای نتفرمنس «نامه‌ای به جان/جین» نوشته شده. اطلاعاتی درباره‌ی این نتفرمنس.


برچسب‌ها: نامه
+ وبلاگ دادنویس - نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1392 ساعت 0:42 توسط امیر جوادیان  | 



نفس عمیق

نویسنده و کارگردان: پرویز شهبازی

تهیه‌کننده: امیر سمواتی

بازیگران: سعید امینی، مریم پالیزبان، منصور شهبازی

موسیقی: مهرداد پالیزبان

فیلم‌بردار: علی لقمانی

تدوین: پرویز شهبازی

سال ساخت: 1380

مدت زمان: 85 دقیقه  

——————————————————————————————————————————————–

فیلم با نشان دادن تلاش گروه غریق نجات برای بیرون آوردن جسد دو جوان غرق شده در دریاچه‌ی سد کرج شروع می‌شود. از صحبت‌های گروه نجات متوجه می‌شویم که یک نفر از آن‌ها از آب بیرون کشیده شده است، اما نفر دوم هنوز زیر آب است و یکی از مشخصاتش این است که موهای بلندی دارد. جنازه‌ای که پیدا شده و از آب بیرون کشیده شده است، بلوزی آبی با نوار افقی زرد بر روی آن به تن دارد. این مشخصات را به یاد داشته باشید.

در ادامه، ما با کامران همراه می‌شویم. جوانی با موهای بلند، ساکت، آرام و خونسرد. کاگردان همان ابتدا در پی فهماندن این نکته به ما است که کامران فردی باهوش، متفاوت و دلزده است. کامران را در حیاط دانشگاه می‌بینیم. روزهای اول ترم و موقع انتخاب واحد است. یکی از اساتید ترم گذشته‌ی کامران به او نزدیک می‌شود و جویای احوال او می‌شود و درباره‌ی یک کتاب با کامران حرف می‌زند و می‌خواهد که کتاب را برای مطالعه به او بدهد، اما کامران می‌گوید که بی‌حوصله است و نمی‌خواهد آن را بخواند. استاد می‌گوید که دوست دارد این ترم هم با او درس داشته باشد چرا که حضور او در کلاس ترم گذشته‌اش برایش خیلی خوشایند بوده است.  پس ما می‌فهمیم که کامران دغدغه‌مند و باهوش است و این بی‌خیالی و سکون او باید دلایل محکمی داشته باشد که او را این‌طور بی‌حوصله و دلزده کرده است. دلزدگی را به وضوح در سکانس‌های بعدی می‌بینیم. کامران گوشه‌ی خیابان ایستاده است و با گوشی موبایلش مشغول صحبت با خانواده است و از رفتار آن‌ها شکایت و گله می‌کند. در همین لحظه، موتورسواری به او نزدیک می‌شود و گوشی موبایل او را می‌دزدد و دور می‌شود. کامران بدون این‌که لحظه‌ای تغییر موقعیت بدهد و از جایش تکان بخورد، با نگاهش حرکت موتور را تعقیب می‌کند.

کامران شخصیتی بی‌خیال دارد. این بی‌خیالی و اهمیت ندادن به اطرافیان، شاید واکنشی است به رفتاری که زندگی با او داشته است. او به شکایت مسافران اتوبوس نسبت به سیگار کشیدنش در داخل اتوبوس بی‌تفاوت است. داخل کافه، به خاطر این‌که می‌خواهد با موبایل صحبت بکند، ضبط کافه را خاموش می‌کند و حتی به همراه دوستش منصور، گوشی موبایلی را می‌دزدد، چون‌که به آن احتیاج دارد. اما موضوع فقط احتیاج نیست. در یکی از سکانس‌ها می‌بینیم کامران که ترک موتور منصور نشسته است، هنگام عبور از کنار ماشین‌های پارک شده‌ی گوشه‌ی خیابان، پایش را بالا می‌آورد و آینه بغل همه‌ی آن‌ها را می‌شکند. می‌توانیم به بی‌حوصلگی و بی‌خیالی و دلزدگی کامران، تنفر را هم اضافه بکنیم. او از آدم‌های جامعه متنفر است و دلیلی برای رعایت قواعد نمی‌بیند و فقط به فکر آسودگی ذهن خودش است.

کامران از هر فرصتی برای زنگ زدن با موبایل استفاده می‌کند. در یکی از این زنگ‌زدن‌ها، ما صدای مادر او را می‌شنویم که از او می‌خواهد به خانه برگردد. مادر به او می‌گوید که اگر نمی‌خواهد به دانشگاه برود، حرفی نیست. اگر خانه‌ای جدا برای زندگی می‌خواهد و اگر می‌خواهد که به خارج از کشور برود، با او موافق هستند. کامران در تمام این این تماس گرفتن‌ها با خانه ساکت است. اما اصرار زیادی به داشتن تلفن و تماس با خانه دارد. البته نمی‌توانیم مطمئن باشیم که او در همه‌ی موقعیت‌هایی که خودش را با گوشی تلفن سرگرم می‌کند، به خانه‌شان زنگ می‌زند. در جای دیگری از فیلم می‌بینیم که کامران جلوی خانه‌شان می‌رود و با کلید روی ماشین لوکسی آن‌جا  پارک شده است، خط می‌اندازد.

کامران و منصور در ادامه دزدی‌های بزرگ‌تری از گوشی موبایل هم انجام می‌دهند. آن‌ها یک خانم تنها را در ماشینش گیر می‌اندازند و بعد از طی مسافتی با رانندگی خود خانم و قبول نکردن درخواست زن که ماشین را تحویل بدهد و خودش برود و اصرار به این‌که مدتی با رانندگی خود او در ماشین باشند، بالاخره صاحب ماشین را فراری می‌دهند و ماشین را برمی‌دارند و می‌روند. در ادامه آن‌ها را در محیطی جنگل‌مانند می‌بینیم. کامران چند روزی است که هیچ چیزی نخورده است و فقط سیگار می‌کشد. او باز هم به درخواست منصور برای خوردن غذاهایی که در ماشین پیدا کرده‌اند جواب رد می‌دهد، اما می‌گوید که مقداری خوارکی به او بدهد که به سگی که در کنار اوست بدهد. می‌گوید که این طفلکی چند روز است غذا نخورده است و گناه دارد. بعد حتی از منصور می‌خواهد برای سگ، آب پیدا بکند. چرا که کالباس خورده و تشنه‌اش است! او در جواب پیشنهاد منصور که می‌گوید اگر یک قلاده برای این سگ پیدا بکنند، می‌توانند به »بچه‌مایه‌دارها« بفروشندش می‌گوید: »یک میلیون هم بدن، پشکلش رو بهشون نمی‌دم. «کامران از آدم‌ها زده شده است؟ انگار...

در ادامه به یکی از مهم‌ترین قسمت‌های فیلم می‌رسیم. منصور و کامران با ماشینی که دزدیده‌اند مشغول گشت‌زنی شبانه در خیابان‌ها هستند. آن‌ها دختری به نام آیدا را در خیابان می‌بینند و او را سوار ماشین می‌کنند تا به مقصد برسانندش. منصور راننده است و کامران روی صندلی عقب ماشین دراز کشیده است و در تمام طول مسیر ساکت است. اولین آشنایی ما با شخصیت آیدا، از طریق دیالوگی است که بین او و منصور شکل می‌گیرد:

آیدا: »ببین من یه سیستمی دارم تو زندگیم به اسم راه‌پیمایی‌های طولانی‌مدت. بعد توی این راه‌پیمایی‌های طولانی‌مدت من همین‌جوری شروع می‌کنم، راه می‌رم، راه می‌رم، اصلاً  حرکتمو  قطع نمی‌کنم، ماشینا بوق می‌زنن، مردم بهم متلک می‌گن، ماشین میاد از روم رد می‌شه، برف میاد، بارون میاد، ولی من همچنان به راه رفتن ادامه میدم. الآنم اگه سوار شدم به خاطر این بود که خیلی خیس شده بودم. حوصله‌ی راه رفتن دیگه نداشتم، خسته شده بودم. بعد به ‌خاطر اینم هیچی نمی‌شنوم، برای اینکه تو گوشم موسیقیه. بعد، تمام مدت دارم موسیقی گوش می‌دم. تو چی؟ تو موسیقی گوش می‌دی؟ اونوقت چی گوش می‌دی، اگه گوش بدی؟ چون می‌دونی من آدما رو از رو موزیکی که گوش می‌دن طبقه‌بندی می‌کنم.  یعنی این‌که واسم مهمه بدونم کسی بلوز گوش بده، یا جز گوش بده، یا موسیقی آلترناتیو گوش بده، یا مثل من فکرش باز باشه، اول باخ گوش بده، بعد موسیقی آلترناتیو گوش بده، بعد همه رو پشت سر هم گوش بده و دچار هیچ مشکلی هم نشه. بعد حالا چی گوش می‌دی؟«

منصور: »من داریوش گوش می‌دم.«

آیدا: »نکته‌ش رو گرفتم...«

در ادامه آیدا به شوخی به منصور می‌گوید که آیا او هم فکر  می‌کند لباسی که پوشیده است به دلیل قرمز بودنش، جیغ است و مناسب نیست؟ و مدام با ریتم تند با منصور صحبت می‌کند. منصور اما کم حرف است. آیدا و منصور و کامران هر سه از قواعد متداول جامعه و کلیشه‌های دربند کننده گریزانند.

منصور، که مادرش در بیمارستان بستری است و صاحب‌خانه‌اش تا وقتی که مادرش به خانه برنگردد، به خاطر بدهی کرایه‌خانه او را به خانه راه نمی‌دهد و خواهرش هم از ترس شوهرش حتی حاضر نشد به او که در خانه‌ی آن‌ها رفته بود یک لیوان آب بدهد و به‌ش گفته بود که برود از سر کوچه نوشابه‌ی تگری بخرد، حالا عاشق آیدا می‌شود و به کامران می‌گوید که احساس می‌کند این دختر می‌تواند او را خوشبخت بکند. دیالوگی بین او و کامران را با هم مرور بکنیم:

کامران: »شب رو تو ماشین بخوابیم؟«

منصور: »حالا بیا بریم یه‌چیزی بخوریم. حتماً تو نمی‌خوای باز غذا بخوری، نه؟! اگه غذا نخوری به کی ضرر می‌زنی؟ ها؟«

 - «به هیچ‌کی.«

 - «نه، جدی می‌گم. خیال کردی اگه بمیری کسی ناراحت می‌شه؟«

 - «واسه من فرقی نداره. من به کسی کاری ندارم.«

 - «از لج همه هم که شده می‌خوام زنده بمونم. والا به‌خدا... عمراً فکر می‌کردی دختر به اون با تیریپی به من پا بده؟!«

»  - دلت خوشه بابا... می‌خواست آتو بده.«

»  - دیدی چه جوری صحبت می‌کرد؟! خداوکیلی کرک و پرم ریخته بود.«

 - «اینا همه‌ش خواب و خیاله.«

 - «می‌دونی کامران... فکر می‌کنم این دختر می‌تونه منو خوشبخت کنه.«

 - «به قول شاعر آااه... منصور! دوست داشتم خوش بگذرونم. کاش می‌تونستم عیاشی کنم. گوش می‌دی؟ حواست به من هست؟«

با شنیدن صحبت‌های کامران در این سکانس جنبه‌ای دیگر از تفکرات او برای ما عیان می‌شود. او اتفاقات خوب را خواب و خیال می‌داند! می‌توانیم حدس بزنیم که کل زندگی هم از نظور او رویا و توهمی بیش نیست و دلیل بی‌اعتنایی او به پیرامونش همین جهان‌بینی خاص اوست.

منصور که حالا پاک عاشق آیدا شده است، به همراه کامران با ماشین به دنبال آیدا می‌رود. آیدا از طرف دانشگاه به کوه‌های اطراف دریاچه‌ی سد کرج رفته است. منصور به بالای کوه می‌رود تا آیدا را پیدا بکند و با او قرار بگذارد. کامران هم کنار جاده منتظر می‌ماند و با بلوزی آبی که خط افقی زردی روی آن است، پایین کوه منتظر می‌ماند و سیگار دود می‌کند. در راه برگشت، کامران با سرعت زیادی ماشین را می‌راند و کامران از او می‌خواهد که آرام‌تر حرکت بکند تا داخل دریاچه‌ی سد نیفتند. کامران هم از ماشین پیاده می‌شود تا خود منصور ادامه‌ی مسیر را براند. تا داخل سد نیفتند. تا داخل سد زندگی نیفتند. تا زندگی آن‌ها را در خود غرق نکند. کامران از پشت رُل کنار می‌رود تا منصور براند. چند روز بعد، وقتی که منصور به دیدن آیدا رفته است، کامران توی اتاق مسافرخانه به خاطر ضعف و بی‌حالی ناشی از نخوردن غذا خون بالا می‌آورد و می‌میرد. منصور هم که پشت رُل قرار گرفته بود، در روزی که قرار بود برای آیدا خواستگار بیاید، تصمیم می‌گیرد که با هم به شمال بروند. وقتی که آن‌ها دارند از جاده‌ی کنار دریاچه می‌گذرند، چند موقعیت خطرناک را که ممکن بود به تصادف منجر شود را پشت سر می‌گذارند. کمی بعدتر، آن‌ها متوجه افراد زیادی می‌شوند که کنار جاده تجمع کرده‌اند. دقیقاً در همان نقطه‌ای که منصور و کامران در اواسط فیلم با سرعت زیاد حرکت می‌کردند. بعد از جویا شدن علت، فردی که خود کارگردان نقش آن را بازی می‌کند به آن ها می‌گویدکه دو نفر داخل دریاچه افتاده‌اند. همان صحنه‌ی ابتدایی فیلم. یک نفر با بلوز آبی و خط افقی زرد روی آن و نفر دیگر با موهای بلند.

یکی از نکات قابل توجه فیلم این است که منصور در چند جای فیلم از آیدا می‌خواهد که موهای خود را به او نشان بدهد. این اتفاق، در اواخر فیلم و هنگامی که آن‌ها در مسیر حرکت به سمت شمال هستند، در ماشین رخ می‌دهد. وقتی که آیدا مشغول عوض کردن روسری‌اش است، منصور بالاخره موهای او را می‌بیند. اما ما موهای او را نمی بینیم. و خب ما نمی‌دانیم که آن فردی که زیر آب بوده و طبق گفته‌ی یکی از غریق‌نجات‌ها موهای بلندی دارد، آیدا بوده یا کامران و یا فرد دیگری. آیا این کامران و منصور بودند که غرق شده بودند؟ و یا آیدا و منصور؟ و یا من که این را می‌نویسم و تو که می‌خوانی‌اش غرق شده‌ایم در زندگی کلیشه‌ای و قاعده‌محور؟ هیچ‌کس نمی‌تواند مطمئن باشد که غرق نشده است.

در پلان پایانی فیلم، آیدا و منصور از کنار جمعیت گذر می‌کنند و از دوربین فاصله می‌گیرند و در مه جاده ناپدید می‌شوند. در مه زندگی ناپدید می‌شویم.


چاپ‌شده در گاهنامه‌ی دانشجویی «پلان»، شماره‌ی 2، مهر 1392 


برچسب‌ها: سینما, چاپ‌شده‌ها
+ وبلاگ دادنویس - نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1392 ساعت 13:48 توسط امیر جوادیان  | 

بعد از انتخاب شدن دکتر روحانی به عنوان رئیس‌جمهور کشورمان و ایجاد امید و انگیزه‌ی فراوان در بین مردم و خبرهای خوبی که از همان ابتدای روی کار آمدن دولت ایشان می‌شنویم و اثراتش را در جامعه می‌بینیم، سینماگران و سینمادوستان نیز امید زیادی دارند تا مشکلات هشت سال گذشته‌ی سینمای ایران نیز حل بشود و جسم نیمه‌جان سینمای ما، قوت دوباره بگیرد. اتفاقی که بعد از انتصاب دکتر جنتی به سمت وزیر ارشاد و حجت‌اله ایوبی به عنوان معاون سینمایی وی، نشانه‌های اولیه‌ی آن را شاهد بودیم: خانه‌ی سینما که مدت‌ها در وضعیت گنگی به سر می‌برد و بعد از تعلیق و تعطیلی طولانی‌مدت، مدعیان جدیدی پیدا کرده بود و می‌رفت که از یک نهاد صنفی و حمایتی به یک سازمان در اختیار گروهی خاص از سینماگران قرار بگیرد، بازگشایی شد و در اختیار صاحبان اصلی آن، یعنی فعالان حوزه‌ی سینما قرار گرفت.

از نشانه‌های امیدوارکننده‌ی دیگر، اظهارات چند نفر از بازیگران شاخص سینما است که خبر از دریافت فیلم‌نامه‌ها و پیشنهادهایی برای بازی می‌دهند که به قول خودشان »حتی فکر کردن به آن‌ها طی هشت سال گذشته جرم محسوب می‌شد. «خلاصه این‌که دورنمای مثبتی برای سینمای ایران قابل پیش‌بینی است؛ اما باید منتظر ماند و دید که این پیش‌بینی‌ها تا چه حد به واقعیت تبدیل خواهند شد و آیا باز به دوران اوج سینمای ایران برخواهیم گشت یا خیر. دورانی که شرایط تا این حد نامناسب نبود و فیلم‌سازانی چون ناصر تقوایی فیلم میساختند و مجبور نبودند به خاطر اعتراض به شرایط، از فیلم ساختن فاصله بگیرند.

امیدواریم در پایان کار این دولت، کارنامه‌ی حجت‌اله ایوبی به عنوان معاون سینمایی وزیر ارشاد به گونه‌ای نباشد که سینماگران تا حدی از او دلگیر باشند که در مراسمی که دولت جدید برای سینماگران برگزار می‌کند،  برای نشستن او در ردیف اول سالن صندلی خالی پیدا نشود. اتفاقی که بعد از تودیع شمقدری، برای او پیش آمد و مجبور به ترک مراسم شد.


چاپ‌شده در گاهنامه‌ی دانشجویی «پلان»، شماره‌ی 2، مهر 1392


برچسب‌ها: سینما, چاپ‌شده‌ها
+ وبلاگ دادنویس - نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1392 ساعت 15:47 توسط امیر جوادیان  | 

فروغ فرخزاد:

«من پری کوچک غمگینی را می‌شناسم که در اقیانوس مسکن دارد و دلش را در یک نی‌لبک چوبین می‌نوازد آرام آرام. پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می‌میرد و  سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.»

من:

«من پری کوچک غمگینی را می‌شناسم که در اتاقی کوچک مسکن دارد و حرف دلش را در فیس‌بوک می‌نویسد خط به خط. پری کوچک غمگینی که شب با دیدن لایک می‌میرد و صبح با دیدن لایک به دنیا خواهد آمد.»


برچسب‌ها: کل‌کل
+ وبلاگ دادنویس - نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1392 ساعت 15:46 توسط امیر جوادیان  | 
ماجراهای این آقاشهروز قرار بود یک داستان هفتگی باشد که خب «نشد که بشه امشب این خلیج رو در خدمتتون باشیم. این سیم میکروفن هم یاری نمی‌کنه. اون عقبی‌هااا! آاا ماشالله...»


***

قسمت اول

شروع دوران دانشجویی

طبق تقویم آموزشی درج شده در سایت دانشگاهمان، امروز، یعنی بیست‌و‌پنجم شهریور، روز شروع کلاس‌های این ترم است و من به طور رسمی از امروز دانشجو خواهم شد. از شوق زیادم برای  شروع کلاس‌ها، دیشب درست و حسابی نخوابیده‌ام و صبح زود رخت و لباس تازه‌ام را که مامان‌عاطفه برایم خریده است پوشیده‌ام و به طرف دانشگاه حرکت کرده‌ام. مامان‌عاطفه علاوه بر این پیراهن و شلوار، کیف سامسونتی هم برایم خریده بود که البته آن را همراه خودم نیاورده‌ام. راستش خجالت کشیدم که مسخره‌ام بکنند. آخر یک‌بار که فکر کنم اواسط بهمن‌ماه پارسال بود، وقتی با رضا، پسرخاله‌ام داشتیم توی خیابان راه می‌رفتیم پسر جوانی را دیدیم که سامسونت دستش بود و داشت به سمت در ورودی دانشگاه حرکت می‌کرد. رضا تا او را دید زد زیر خنده و با صدای بلند داد زد: «مهندس کیفت رو ندزدن!» و بعد هم قاه‌قاه خندید. آن پسر هم با شنیدن حرف رضا سرخ شد و سرش را پایین انداخت و خیلی سریع  از ما دور شد. راستش دقیقاً نمی‌دانم چرا، ولی فهمیدم که نباید روزهای اول دانشگاه، کیف سامسونت به همراه داشته باشم. امروز هم دفترها و خودکارهای جدیدم را ریخته‌ام توی کوله‌ام تا همین اول کاری از جزوه نوشتن عقب نیفتم و جزوه‌هایم ناقص نباشند.

به جلوی در دانشگاه که رسیدم، دیدم محوطه‌ی دانشگاه خیلی خلوت است.  تعجب کردم. چون هم  در سایت دانشگاه و هم چند روز پیش موقع ثبت نام گفته بودند که کلاس‌ها از بیست‌و‌پنجم شهریور تشکیل می‌شوند و باید سر کلاس‌ها حاضر باشیم. به هر حال بعد از نشان دادن کارت دانشجویی‌ام به نگهبان جلوی در و کمی ذوق از این که به عنوان یک دانشجو اجازه‌ی ورود را از نگهبان گرفته‌ام،  وارد محوطه شدم و به سمت دانشکده‌مان حرکت کردم. طبق برنامه، ساعت هشت صبح کلاس آزمایشگاه فیزیک عمومی داشتم. طبقه‌ی دوم، توی آزمایشگاه دانشکده. وقتی که داشتم از پله‌ها بالا می‌رفتم، دو تا دختر که به‌شان می‌خورد از سال‌آخری‌ها باشند را دیدم. وقتی نزدیک آن‌ها رسیدم، من را به هم دیگر نشان دادند و در گوش هم چیزی گفتند و بلندبلند خندیدند. من که از این کارشان تعجب کرده بودم، سعی کردم به روی خودم نیاورم و به سمت آزمایشگاه فیزیک راه افتادم که طبق تابلوهای روی دیوار، سمت چپ راه‌پله بود. جلوی در آزمایشگاه که رسیدم، دیدم در بسته است. چند دقیقه‌ای پشت در منتظر ماندم تا استاد و بقیه‌ی بچه‌ها بیایند، اما ساعت هشت و ده دقیقه شده بود و نه خبری از استاد بود و نه همکلاسی‌هایم! طاقتم تمام شد و جلوی در رفتم و از شیشه‌ی روی در به داخل اتاق سرک کشیدم. مرد میانسال سیبلویی را دیدم که مشغول مرتب کردن وسایل توی آزمایشگاه بود. من را از پشت در دید و مجبور شدم در را باز کنم و بروم داخل. سلام کردم. پرسید که آن‌جا چه‌کار دارم. برگه‌ی انتخاب‌واحدم را نشان دادم و گفتم که امروز ساعت هشت قرار بوده این‌جا کلاس آزمایشگاه فیزیک داشته باشم. به سمت جارو و سطلش رفت و پرسید: «ترم اولی هستی دیگه؟» گفتم: «بله. ترم اول هستم.» جارو و بساطش را برداشت و نزدیک شد و با خنده گفت: «امان از دست شما ترم اولی‌ها. آخه هنوز که خیلی زوده واسه تشکیل کلاس پسر جان. خیلی بخواد زود تشکیل بشه کلاس‌هاتون از دهم یازدهم مهر شروع می‌شه.» گفتم: «ولی طبق برنامه...» حرفم را قطع کرد و با خنده گفت: «برنامه‌مرنامه رو بی‌خیال شو. هنوز خیلی مونده تا با شرایط دانشگاه  آشنایی بشه آقا ترمکه! برو جونم. برو بیرون بذا ر در رو قفل بکنم.»

خداحافظی کردم و به سمت در دانشکده‌ی خلوت راه افتادم و به این جمله‌ی نظافت‌چی فکر می‌کردم که «هنوز خیلی مونده تا با شرایط دانشگاه  آشنایی بشه آقا ترمکه!» امیدورم این آشنا شدن مثل امروز نباشد که الکی کلی انرژی ازم گرفت و خواب صبح زودم را به باد داد. خدا خودش به خیر بگذراند.


***

قسمت دوم

ماجرای خرید کتاب

بالاخره بعد از دو سه هفته تاخیر و تک وتوک تشکیل شدن کلاس‌ها و معطل شدن های زیاد توی راهروهای دانشکده، کلاس‌ها به طور منظم و طبق برنامه پیش می‌رفتند. استادها بدون این‌که بابت حاضر نشدن سر کلاس‌ها در هفته‌های اول عذرخواهی بکنند، کارشان را شروع کردند و در جلسه‌ی اول بعد از معرفی خیلی سریعِ خودشان، منابع و کتاب‌های مورد نیاز را معرفی کردند و بلافاصله رفتند سراغ تدریس. خیلی از استادها تاکید کردند که بهتر است برای این‌که خیلی توی خرج نیفتیم، کتاب‌ها را یا از سال‌بالایی‌ها قرض بگیریم و یا از کتاب‌خانه‌ی دانشکده به امانت ببریم. اما من قصدم این بود که همه‌ی کتاب‌ها را خودم بخرم چون عادت دارم همه‌ی کتاب‌هایم شخصی باشند و فقط خودم از آن‌ها استفاده بکنم و اگر کتابی که می‌خواهم آن را بخوانم، از قبل نوشته و یا خط و دست‌خطی تویش باشد، خیلی دست و دلم به خواندن آن کتاب نمی‌رود. به همین خاطر لیستی را که پر بود از کتاب‌های معرفی شده توسط اساتید، به دست گرفتم و به همراه همکلاسی‌ام حامد که از بچه‌های خوابگاهی است و اهل خرم‌آباد، به سمت کتاب‌فروشی راه افتادیم. حامد بچه‌ی خیلی خوب و سربه‌زیری است و توی این چند روزی که از شروع دانشگاه می‌گذرد، فهمدیده‌ایم که اخلاقمان خیلی به هم شبیه است و احتمالاً زمان زیادی را با هم خواهیم بود.

 به کتاب‌فروشی که رسیدیم، قفسه‌ها را گشتیم و کتاب‌هایی را که دنبالشان بودیم پیدا کردیم. با این‌که هر کدام از کتاب‌ها مربوط به درس‌های جداگانه و بعضاً متضاد بودند، اما همگی یک ویژگی مشترک داشتند و آن هم قیمت بسیار بالایشان بود. من و حامد با دیدن قیمت پشت جلد کتاب‌های این ترممان، دهانمان از تعجب باز مانده بود. حامد کتاب «دیفرانسیل و انتگرال  جرج توماس» و پاسخ‌نامه‌اش را نشانم داد و گفت: «فقط این دو تا می‌شن پنجاه هزار تومن! من اگر این همه پول داشتم که بابت خرید این کتاب‌ها بدم که اصلاً این همه درس نمی‌خوندم که بیام دانشگاه! با پول کتاب‌هایی که قراره توی این چهار سال بخریم می‌زدم تو کار برج‌سازی و این‌همه بدبختی نمی‌کشیدم واسه قبول شدن تو دانشگاه!» و هر دو زدیم زیر خنده. به این نتیجه رسیدیم که بهتر است اول ببینیم کدام کتاب‌ها را می‌توانیم از بچه‌های ترم‌بالایی قرض بگیریم و بعد بیایم بقیه را به اجبار بخریم. به همین خاطر کتاب‌ها را سر جایشان گذاشتیم و از کتاب‌فروشی زدیم بیرون. حامد می‌گفت باید بی‌خیال امانت گرفتن از کتاب‌خانه‌ی دانشگاه هم بشویم چرا که دیروز رفته بوده کتاب‌خانه و هر چقدر با سیستم کامپیوتری آن‌جا اسم کتاب‌هایمان را سرچ کرده، یا اصلاً چیزی پیدا نکرده و یا این‌که فقط یکی‌دو نسخه از آن‌ها توی کتاب‌خانه موجود بوده‌اند و قبلاً بقیه‌ی بچه‌ها آن‌ها را به امانت برده بودند. پس دیگر چاره‌ای نداشتیم جز این‌که ترم‌بالایی‌ها به دادمان برسند. من هم مجبور بودم که عادت کتاب نو داشتن را ترک بکنم و با این گران شدن قیمت کاغذ و کتاب در این یکی دو سال اخیر و سر به فلک کشیدن قیمت کتاب‌های مهندسی، با کتاب‌های قدیمی بچه‌های ترم‌بالایی سر بکنم.

با این قیمت‌های سرسام‌آور کتاب‌های آموزشی، خدا خودش به دادمان برسد توی این چهار-پنج سال!

+ وبلاگ دادنویس - نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1392 ساعت 23:48 توسط امیر جوادیان  | 

هشدار: داستان فیلم «آینه‌های روبرو» در این یادداشت لو می‌رود.

قبل از هر گونه اظهارنظری درباره‌ی فیلم «آینه‌های روبرو» باید به این نکته توجه داشت که نفس ساختن چنین فیلم‌هایی که دغدغه‌های انسانی دارند و برای آگاهی دادن به جامعه درباره‌ی مسائلی که دید عمومی درستی درباره‌ی آن‌ها وجود ندارد تلاش می‌کنند، مورد بسیار مثبتی است و چنین رویکردی از سوی فیلم‌سازان و احساس مسئولیت آن‌ها در برابر جامعه، قابل ستایش است.

فیلم «آینه‌های روبرو» به بیماری «ترنسکشوال» می‌پردازد. بیماری‌ای که آگاهی خیلی درستی از آن در سطح جامعه وجود ندارد و حتی خیلی‌ها تفاوت آن را با بیماری‌های مشابه‌ش نمی‌دانند. تعریف خلاصه و سرراست این بیماری عبارت است از این‌که شخص بیمار، هویت جنسیتی خود را متفاوت از هویت جنسی خود می‌بیند و تمایلاتی از نوع جنس مخالف دارد. مثلاً در مورد دختری که به این بیماری مبتلا است، این‌طور است که با وجود این‌که از لحاظ جسمی همانند سایر دختران است، اما بیش‌تر احساسات خشن و طرز فکر پسرانه و مردانه دارد و از لحاظ فکری نیز در گروه جنس مخالف قرار دارد.

شخصیت اصلی فیلم، آدینه، به این بیماری مبتلا است. خب به نظر شما ساده‌ترین داستانی که حول این موضوع قابل پرداخت باشد چیست؟ غیر از این است که دختر فیلم به این بیماری مبتلا باشد و تمایل به حل مشکلش از طریق عمل جراحی داشته باشد و این وسط خانواده‌اش با او مخالف باشند و در انتها خلاف میل خانواده‌اش موفق بشود که برای حل مشکلش اقدام بکند؟ این بدون پیچ و خم ترین مسیری است که برای روایت چنین مسئله‌ای پیش روی نویسنده و سازندگان فیلم قرار داشته است و اتفاقاً همین را هم انتخاب کرده‌اند. (حتی اگر در انتها در رسیدن به خواستش موفق نمی‌شد، قابل قبول‌تر و تاثیرگذارتر می‌بود.) ماجرایی که از همان اول فیلم قابل پش‌بینی است و هیچ پیچ و غافلگیریِ قابل اعتنایی در روایت داستان وجود ندارد. «آینه‌های روبرو» به جای به نمایش درآوردن پیچیدگی‌های روحی شخص بیمار، مستقیماً و بدون هیچ واسطه‌ای آن را به خورد مخاطب می‌دهد و به جای درگیر کردن ذهن مخاطب به واکاوی چنین موردی، مسئله را گل‌درشت برای او تعریف می‌کند. غافل از این‌که «نشان دادن» بهتر از «تعریف کردن» است. اگر قرار بر این است که به مخاطب فهمانده شود که آدینه تمایلات مردانه دارد، قطعاً راه‌های ظریف‌تری از نمایش فوتبال بازی کردن او و تمایلش به تعویض لاستیک پنچر شده‌ی ماشین وجود دارد. برای تفسیر یک نور، استفاده از منشور راه بهتری است تا استفاده از آینه!

اما اگر فیلم‌نامه چندان حرفه‌ای و قابل اعتنا به نظر نمی‌رسد، فضای فیلم قابل باور از کار درآمده است و نگار آذربایجانی در اولین تجربه‌ی کارگردانی خود کار قابل قبولی از خود به جای گذاشته است و شایسته ایرانی نیز از پس نقش سختش به خوبی برآمده است. «آینه‌های رویرو» فرصتی داشت برای تبدیل شدن به یک اثر ماندگار در سینمای ایران، که با ضعف در فیلم‌نامه‌اش این امکان را از دست داد.


برچسب‌ها: سینما
+ وبلاگ دادنویس - نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1392 ساعت 3:0 توسط امیر جوادیان  | 
به نام خدا! سلام و شب‌بخیر عرض می‌کنم خدمت همه‌ی شما عزیزان. در خدمت شما هستیم با یکی دیگه از برنامه‌های متنوع و جذابمون. هه هه... بله، جذاب. لقبی که خود شما به برنامه‌ی ما دادید و از این بابت بسیار خرسندیم. خب مهمون عزیز برنامه‌مون رو خدمتتون معرفی می‌کنم. آقای شاد! سلام آقای شاد. یه سلام و علیکی داشته باشید با مخاطبینمون...
- بنده هم عرض سلام دارم خدمت...
- چیِ سلام دارید؟
- عرضِ سلام.
- هه هه...
- مشکلی هست؟
- نه‌خیر بفرمایید.
- عرض سلام دارم خدمت شما و بینندگان خوب برنامه.
- خب آقای شاد بفرمایید که واژه‌ی سیگار پیشینه‌ش چیه و چه‌جوری به وجود اومده.
- بله... جریان اینه که یک آقایی بوده در زمان سلجوقیان که ایشون به دلیل فقر مالی‌ای که داشته بین دو روستای استان فارس بار جابجا می‌کرده تا بتونه با درآمد این کار زندگی‌ش رو بچرخونه. اون موقع هم وسیله‌ی ایاب و ذهاب پیشرفته، همین گاری بوده. ایشون فنی که داشته این بوده که سی تا گاری رو با طناب می‌بسته به هم و هل می‌داده و بین دو تا شهر جابه‌جا می‌کرده. این آقا دلیل این قدرت زیادشون رو استفاده از توتون‌های پیچیده شده لای کاغذ مخصوص عنوان کرده و این‌طور می‌شه که اون توتون‌های پیچیده شده لای کاغذِ مخصوص، به سیگار معروف می‌شن و لغت سیگار به وجود میاد.
- ...
- آقای مجری!
- جان؟
- تموم شد.
- بله... خیلی ممنون. می‌ریم سراغ سوال بعدی. پشه‌ها شب‌ها کجا می‌رن؟
- چی‌ها؟
- پشه‌ها!
- پشه؟
- پشه.
- می‌رن پیش پیسه‌ها. هاهاهاهاها!
- هه هه هه هه... خب حالا راجع به حیات انسان پس از مرگ توضیح بدید.
- پس از مرگ؟
- بله پس از مرگ.
- چرا پس؟
- پس پش؟! هه هه هه...
- بنده شوخی دارم با شما؟!
- بله.
- ئه؟! خب پس موردی نیست.
- بفرمایید پس.
- خیلی متشکر.
- نه نه... جواب سوالم رو می‌گم.
- چی بود سوالتون.
- این‌که نظر شما راجع به حیات پس از مرگ انسان چیه؟
- پس از مرگ؟
- بله.
- عرضم به حضورتون که...
- چی‌تون؟
- عرضم!
- هه هه هه!
- ...
- شوخی داریم.
- هه هه هه هه. باشه.
- بفرمایید.
- نظر بنده اینه که مرگ یا همون مردن فقط برای اطرافیان آدم اتفاق می‌افته و نه خود آدم. شما تا حالا خودتون مردید؟
- نه.
- کسی رو می‌شناسید که خودش مرده باشه؟
- بله.
- کی؟
- خیلی‌ها. آخریش، برادرم.
- خودش مرده؟
- بله. خودش مرده. خودم خاکش کردم.
- متوجه عرض من نشدید.
- هه هه.
- هه هه هه. نفهمیدید منظور من رو. کسی که خودش مرده باشه و این تجربه رو داشته باشه. یعنی الآن توی وجود خودش باشه و مرده باشه. مثل من، مثل شما، مثل مخاطبین برنامه. این همه آدم که مردن، جزو دیگران بودن. دیگران دنیای من و شما. دیگران دنیایی که از دریچه‌ی چشم و ذهن ما در حال گذرانه.
- نه خب مشخصه کسی از ماهایی که الآن زنده‌ایم نمره. اما سوال شما مفهوم دیگه‌ای داشت. شما فرمودید که کسی مرده باشه! که خب بله، خیلی‌ها رو می‌شناسیم که مرده‌ن.
- بنده غلط کردم سوالم رو اون‌طوری مطرح کردم. معذرت می‌خوام.
- خواهش می‌کنم. بفرمایید...
- خیلی متشکر.
- نه نه... ادامه‌ی صحبت‌هاتون رو می‌گم.
- بله... حرف من اینه که هیچ‌کس خودش نمی‌میره. تنها اطرافیان آدم هستن که می‌میرن. هر آدمی از دید افراد دور و برش توی زمان‌های متفاوتی ممکنه بمیره. از دید هر کدوم از اطرافیانش توی یک زمان. مثلاً برادر خود شما. ایشون از زاویه‌ی دید شما کی مرده‌ن؟
- سه ماه پیش.
- سه ماه‌پیش! از دید شما سه ماه پیش مرده‌ن. توی دنیای ذهنی شما که من و مخاطبین این برنامه هم توش هستیم سه ماه پیش مرده‌ن. ولی ممکنه توی دنیای پدرتون هنوز زنده باشه. دنیایی که از دید پدرتون در حال جریانه و موازی با دنیای شما در حال گذران هست. و ما و مخاطبین برنامه توی اون دنیا هم ممکنه باشیم. هر فرد توی زمان مشخصی از دید بقیه‌ی آدم‌ها می‌میره. اما توی دنیای خودش همیشه زنده‌ست. این‌که این دنیاهای موازی چه‌قدر با هم اشتراک دارن و شبیه هم هستن رو فعلاً بحث نکنیم بهتره.
- خب این‌جا چند تا ابهام اساسی پیش میاد آقای شاد!

[در این‌جای برنامه زلزله‌ای 9.9 ریشتری رخ داد و آقای شاد به همراه آقای مجری در زیر آوار محبوس شدند. هنوز اطلاعی از وضعیت سلامتی آن‌ها در دست نیست.]


برچسب‌ها: دیالوگ
+ وبلاگ دادنویس - نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1392 ساعت 2:40 توسط امیر جوادیان  | 

تعبیر معروفی برای توصیف یک قصه‌گویی درست و منطقی وجود دارد و آن این است که قصه مثل یک بند رخت است و ابتدا و انتهای آن باید به دیوار محکم شده و مشخص باشد. اگر بخواهیم قصه‌ی فیلم «زندگی خصوصی آقا و خانم میم» را در این قالب بررسی بکنیم، با بند رختی مواجه هستیم که یک طرفش به میخی تراش‌خورده و ضدزنگ وصل است و طرف دیگرش میخی‌‌ست کج‌و‌کوله و زنگ‌زده. سکانس ابتدایی فیلم، در ماشین می‌گذرد. محسن(حمید فرخ‌نژاد) و آوا(مهتاب کرامتی) به اتفاق فرزندشان داخل ماشین هستن و شیشه‌پاک‌کن ماشین هم در حال کنار زدن باران از روی شیشه است. فضا، گرم و خوش‌رنگ و دوست‌داشتنی‌ست. آوا به محسن می‌گوید: «پارسا دیروز می‌گفت برم تهران می‌خوام ازدواج کنم.» و بعد هم بساط خنده و شوخی به پا می‌شود. آوا بعد از تعریف کردن ماجرای حرف پارسا برای محسن، اصرار دارد تا محسن این حرفش را لو ندهد تا به قول خودش پارسا «پررو» نشود و باعث نشود و «اعتماد»ش نسبت به مادرش از بین نرود. تصویری که داریم می‌بینیم، تصویری است از یک خانواده‌ی خوشحال و همچنین محتاط نسبت به فرزندشان. پایان‌بخش این سکانس، نگاه همراه با لبخند و رضایت آوا است به بیرون از پنجره‌ی ماشین.

اما سکانس پایانی فیلم! باز هم  محسن و آوا و پارسا داخل ماشین هستند و توی ترافیک! آوا در حال گله کردن از بدبینی محسن نسبت به خودش است و این‌بار بدون هیچ احتیاطی و بدون توجه به حضور پسرشان داخل ماشین، رک صحبت می‌کند. می‌پرسد که چرا به او گمان بد برده و فکر کرده که با گوهریان(ابراهیم حاتمی‌کیا) رابطه‌‌ی عاطفی داشته است. محسن با شنیدن این حرف‌ها عصبانی می‌شود و آوا را کتک می‌زند. آوا هم از ماشین پیاده می‌شود و توی ترافیک دور می‌شود و محسن هم به دنبال او می‌رود. پارسا هم که نظاره‌گر این دعوا بوده، سراسیمه و گیج به دنبال آن‌ها می‌رود. پایان سکانس اول نگاه همراه با رضایت از زندگی آوا بود و پایان سکانس آخر، عصبانیت و شاکی بودن و کتک خوردن او.

در بخش‌های ابتدایی فیلم، محسن مدام از طرز ارتباط برقرار کردن آوا با جمع و رفتار و لباس‌پوشیدن و نظم او ایراد می‌گیرد و از آوا می‌خواهد که از این ایراد گرفتن‌ها ناراخت نشود، چرا که این صحبت‌ها برای کمک به خود آوا است و این‌که بتواند زودتر خودش را به «سطح» او برساند. سطحی که آوا با اولین تلاش‌هایش برای رسیدن به آن، در عین حال که همان مسیری را می‌رود که محسن برایش ترسیم کرده بود، اما باعث ناراحتی و به‌هم‌ریختگی همسرش می‌شود. محسنی که تا پیش از این در شمایل مردی ظاهر می‌شد که از تعاریف بسته و محدود در رابطه‌ها بیزار است، حالا نشان می‌دهد که اگر چه ظاهراً خودش مدرن شده است و خواستار کشاندن همسرش به این «سطح» مدرن است، اما درست یا غلط، حال و هوای فکری‌اش، در چارچوب سنتی سیر می‌کند. او که پیش‌تر به آوا گفته بود رفتارش مثل «غربتی»هاست و از او می‌خواست که شیک‌تر لباس بپوشد و رفتار بکند، حالا با سردرگمی فراوان به دنبال کنترل روابط کاری و محدود کردن او در نوع لباس پوشیدنش است. بهانه‌گیری‌های آوا از رفتار و رابطه‌ی محسن با اطرافیانش و مشکوک بودن و حساس بودنش روی افرادی که محسن با آن‌ها ارتباط دارد، حالا به طرز معکوس در حال رخ دادن است. محسن که ایرادها و وسواس‌های آوا را بی‌مورد می‌دانست، حالا خودش نسبت به آوا مشکوک شده است و سعی در کنترل روابط او دارد.

آقای میم با این‌که خودش طرز رفتار و رابطه و ظاهر جدید خانم میم را طراحی کرده است، اما با دیدن عکس‌العمل‌های مردهای در ارتباط با آوا، دچار سردرگمی و تضاد می‌شود. او از طرفی میل رسیدن به جایگاه‌های بالاتر کاری و اجتماعی و مدرن‌تر شدن روابط خود و همسرش با دیگران را دارد و از طرفی از قرار گرفتن آوا در جمع‌های مردانه و این‌که او در معرض نگاه‌های هرزه قرار می‌گیرد، ناراحت است. گویا محسن به این نتیجه رسیده است که همه‌ی تصورات قبلی‌اش اشتباه بوده است و در حال تجربه کردن حالات و احساساتی است که تا پیش از این آن‌ها را درک نکرده بود. انگار که وقتی از آوا می‌خواست مدرن‌تر رفتار بکند، پیش‌بینی چنین مواردی را نمی‌کرد. در جایی از فیلم، محسن به آوا می‌گوید که یکی از لباس‌هایش را که در طول آن روز به تن کرده بود، فقط وقتی بپوشد که آن‌ها با هم هستند. آوا متعجب پاسخ می‌دهد که این لباس را خود او برایش خریده است! و در ادامه از محسن می‌خواهد لباس مناسبی را برای قرار کاری فردا برای او انتخاب بکند. محسن با حالت روحی به هم ریخته سراغ کمد لباس‌های آوا می‌رود تا لباس مناسبی برای او پیدا بکند.

«زندگی خصوصی آقا و خانم میم» من را به یاد کسانی می‌اندازد که با این‌که خودشان پیش از ازدواج با یک‌دو‌ جین نفر از جنس مقابل دوست بوده‌اند، وقتی بحث ازدواج پیش می‌آید، می‌گویند که یکی از شرایط اصلی همسر آینده‌شان باید این باشد که پیش از او با کسی دوست نبوده باشد. چرا؟ چون‌که خودشان را خوب می‌شناسند! خلاص!


برچسب‌ها: سینما
+ وبلاگ دادنویس - نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1392 ساعت 14:39 توسط امیر جوادیان  | 

همان‌طور که شاهکار خواندن فیلم  «برف روی کاج‌ها» و دفاع تمام‌قد از آن منطقی نیست، مزخرف و بی‌ارزش دانستن آن هم منصفانه نیست. باید از کسانی که فیلم را به طور کامل زیر سوال می‌برند پرسید که روی چه حسابی انتظار دیدن یک شاهکار از پیمان معادی داشته‌اند که حالا این‌طور توی ذوقشان خورده است و مثل طرفداران تیم فوتبالی که بازی را باخته اند و صندلی‌ها را به داخل زمین پرتاب می‌کنند و به مدیرعامل و مربی و بازیکنان تیم فحش می‌دهند، فیلم را بی‌ارزش می‌خوانند و آن را می‌کوبند؟ مگر نه این‌که که این معادی، همان معادی نویسنده‌ی «آواز قو» (با آن‌همه اشکال در فیلم‌نامه) است؟ پس بر چه اساس و پیشینه‌ای انتظار ساخت یک فیلم در سطح فیلم‌های فرهادی را از او داشته‌اید که حالا بعد از دیدن فیلمش این‌قدر احساس سرخوردگی می‌کنید؟ حواستان باشد که او بازیگر «درباره‌ی الی» و «جدایی نادر از سیمین» بوده است و نه کارگردان آن‌ها!

به ستایشگران و مدعیان شاهکار بودن فیلم هم کافی است که فقط یکی دو صحنه از فیلم را یادآوری بکنم. به یاد بیاورید رفتار و واکنش مهناز افشار را بعد از خبردار شدنش از رابطه‌ی پنهان شوهرش و نیز هنگام شنیدن ماجرا از دوست همسرش. (که از او می‌خواهد سیگار نکشد) و  «چه دستبند خوشگلی» گفتنش به خانم همسایه که از ترس دزدهایی که در خانه‌اش دیده پیش او پناه آورده است. معادی تلاش کرده است که ریزه‌کاری‌ها را در کارش رعایت بکند، اما این اصرار بر رعایت ظرافت‌ها، بیش‌تر باعث «نچسب» شدن فیلمش شده است تا پیچیده و زیبا شدن آن.

اما به هر حال «برف روی کاج‌ها» فیلم مهمی است و از خیلی از فیلم‌های حال حاضر سینمای ایران باکیفیت‌تر و خوش‌ساخت‌تر است و چقدر خوب می‌شود اگر کسانی که تعریف و تمجیدهای بعضی از منتقدان از فیلم را جهت‌دار و خارج از حوزه‌ی سینما می‌خوانند، حواسشان باشد که به خاطر لج کردن با چند نفر و پایین‌تر بودن سطح فیلم از آن‌چه در ابتدا انتظارش را داشته‌اند، از دایره‌ی انصاف خارج نشوند و اولین ساخته‌ی کارگردان را به خاطر این مسائل نکوبند و یادشان باشد که یک فیلم‌بین و منتقد خوب، باید بدون پیش‌زمینه‌ی ذهنی و به قصد لذت بردن به سراغ دیدن یک فیلم برود.


برچسب‌ها: سینما
+ وبلاگ دادنویس - نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392 ساعت 18:2 توسط امیر جوادیان  | 
سی‌و‌یکمین دوره‌ی جشنواره‌ی فیلم فجر دوره‌ای بود که حاشیه‌های زیادی به‌همراه داشت. حاشیه‌هایی همچون اعتراض منتقدان و روزنامه‌نگاران به مسائلی چون نامناسب بودن نحوه‌ی پذیرایی از آن‌ها، کمبود امکانات اولیه، اقدام به تماشای فیلم از روی سن نزدیک به پرده‌ی نمایش توسط روزنامه نگاران و خبرنگاران و منتقدان فیلم که اعتراض نمادینی بود به حضور افرادی که با این‌که منتقد و روزنامه‌نگار نبودند، اما صندلی‌های مربوط به سالن نمایش منتقدین را اشغال کرده‌ بودند، و همچنین بیرون گذاشته شدن برخی فیلم‌ها از بخش مسابقه‌ی اصلی (سودای سیمرغ) به خاطر تم تلخ آن‌ها، حضور محمدرضا شهیدی‌فرد به عنوان مدیر نشست‌های مطبوعاتی بعد از اکران فیلم‌ها، لغو شدن نشست مطبوعاتی فیلم «یک،دو،سه... پنج» به‌خاطر اصرار کارگردان برای اضافه شدن صندلی اضافی در نشست برای یکی از بازیگران و موارد دیگری که آخرین آن‌ها به بعد از اعلام نامزدها و برندگان سیمرغ بلورین مربوط می‌شود. دیگر عادی شده است که بعد از اعلام اسامی کاندیداهای دریافت سیمرغ و برندگان، عده‌ای داوری‌ها را زیر سئوال ببرند. اتفاقی که امسال هم رخ داد. اما نکته‌ی قابل توجه دیگر، رفتار تهیه‌کننده و کارگردان فیلم «حوض نقاشی» بود. پس از حضور نیافتن عوامل فیلم در مراسم اختتامیه و اعلام برندگان سیمرغ، منوچهر محمدی و مازیار میری بیانیه‌ای منتشر کردند و اعلام کردند که دلیل حضور نیافتن آن‌ها این بوده است که به خودشان اجازه نمی‌دادند که این جایزه را از دست وزیر فرهنگ و ارشادی دریافت بکنند که باعث نابودی سینما و تئاتر و ادبیات و هنر این مملکت شده است. آن‌ها در شرایطی همچین تصمیمی گرفتند که سیمرغ بلورین بهترین طراحی صحنه و لباس و نیز سیمرغ بلورین بهترین فیلم از نگاه تماشاگران را از آن خود کرده بودند. سوالی که پیش می‌آید این است که مگر عوامل فیلم قبل از شرکت دادن فیلمشان در جشنواره از شرایط جشنواره و رفتار گذشته‌ی مسئولان خبر نداشته‌اند؟ آیا منطقی‌تر و درست‌تر این نبود که به دلیل معترض بودن و نالایق دانستن وزیر ارشاد و دیگر مسئولان جشنواره، اصلاً فیلم خود را در جشنواره شرکت نمی‌دادند؟ و نه این‌که بعد از اعلام شدن نام کاندیدا‌ها چنان بیانیه‌ی اعتراض آمیزی منتشر بکنند و باعث بشوند که به این نتیجه برسیم که به دلیل خوشایند نبودن لیست کاندیدا‌ها و برندگان از دید آن‌ها و کم بودن سهم فیلمشان چنین اعتراضی را انجام داده‌اند؟ این‌که کسی که قواعد بازی را از پیش می‌داند و پای در آن بازی می‌گذارد، بعد از موفق نبودن در آن کل بازی را زیر سوال ببرد، اصلاً منطقی نیست. اعتراض دیگر عوامل فیلم، به سیمرغ مشترک گرفتن به همراه فیلم «هیس! دخترها فریاد نمی زنند» بود. آن‌ها معتقد بودند که زیاد شدن امتیاز فیلم «هیس! دخترها..» و در رده‌ی اول قرار گرفتنش، حاصل دست‌های پشت پرده بوده است. هر چند که مسئولان جشنواره برای آن‌که حرف و حدیثی پیش نیاید (که پیش آمد) به دلیل نزدیک بودن آرای این دو فیلم، به هر دوی آن‌ها سیمرغ بهترین فیلم از نگاه تماشاگران را اهدا کردند.

موضوع قابل توجه دیگر جشنواره‌ی امسال، بی‌توجهی داوران و منتقدان و مردم به فیلم جدید داریوش مهرجویی، «چه خوبه که برگشتی» است. آخرین فیلم مهرجویی بدون حتی نامزدی در یک رشته جشنواره را ترک کرد و اکثر منتقدان و مردم هم با داوران جشنواره هم نظر بودند. دوران افول جناب مهرجویی همچنان ادامه دارد و گویا باید باور بکنیم که دیگر نباید انتظار فیلم‌هایی همچون «گاو» و «هامون» و «لیلا» و «سنتوری» را از آقای مهرجویی هفتاد و چند ساله داشته باشیم. آقای مهرجویی! چه خوب می‌شد که  برمی‌گشتی به سال‌های پیش و پیر نمی‌شدی!


چاپ‌شده در گاهنامه‌ی دانشجویی فیلم و عکاسی «کلوزآپ»، شماره‌ی 2، اردیبهشت 1392


برچسب‌ها: سینما, چاپ‌شده‌ها
+ وبلاگ دادنویس - نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392 ساعت 17:14 توسط امیر جوادیان  | 

از خوابگاه زدم بیرون تا بیایم ناهار بخورم و چرخی بزنم. سوار تاکسی شدم. راننده، موهای فرفری داشت و عینک فوتوکورومیک زده بود. لباس کردی شیکی پوشیده بود و آستین‌هایش را بالا زده بود. به نظرم آشنا آمد. شبیه راننده اتوبوس فیلم «نیوه مانگ» بهمن قبادی بود. دو تا سکه‌ی 200 تومانی را زودتر دادم تا زودتر خلاص بشوم(!) و اگر خواستم انتهای مسیر باهاش صحبت بکنم، خجالت نکشم. وقتی همه‌ی مسافرها پیاده شدند، رفتم در جلویی را باز کردم و پرسیدم که فلانی هستی شما؟ انگار که ذوق کرده باشد، گفت: «بله بله... من فیلم زیاد بازی کردم. 24 تا فیلم بازی کردم. دو هفته پیش هم اربیل عراق بودم و توی فستیوالی که برگزار شد، جایزه بردم. یک مدت هم آلمان بودم.»
وقتی بهش گفتم حیف است که این کار را می کنید، خندید و گفت: «چیکار کنیم دیگه، ایرانه...»
الآن که سرچ کردم، فهمیدم اسمش «الله مراد آشتیانی» هست. به قول یکی از دوستان، «آره خلاصه!»
این هم لینک خبر آن فستیوالی که می‌گفت. عکس بالای خبر هم خود ایشان هستند.


برچسب‌ها: تاکسی‌نوشت, سینما
+ وبلاگ دادنویس - نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1391 ساعت 16:55 توسط امیر جوادیان  | 

نوازنده‌ی نقش‌ها

پیشنهاد به «مهراوه شریفینیا» برای مصاحبه با مجلهی دانشجوییمان، پیشنهادی بود که در ابتدا خیلی امید نداشتم که آن را قبول بکند. اما خب بعد از گذاشتن این شرط که در صورتی که سوالهایتان کلیشهای و حاشیهای نباشد، حاضر به قبول مصاحبه هستم، آن را پذیرفت. من هم سعی کردم که خنثیترین سوالات ممکن را آماده بکنم، مبادا که از آنها ایرادی بگیرد. که البته باز هم حدود نیمی از سوالات مصاحبه بدون جواب ماند. و حالا آنچه را که بعد از طی شدن این مراحل باقیمانده است، در زیر میبینید.

شریفی‌نیا که در حوزه‌ی موسیقی نیز تخصص دارد، نقش‌هایش را آن‌قدر بااحساس بازی می‌کند که گویی در حال اجرای یک نُت  پراحساس است. او به عقیده‌ی من، نوازنده‌ی نقش‌ها است...


***

شما یک ترم کارگردانی سینما خواندید، اما از ادامهی آن انصراف دادید و بعد از کنکور مجدد، وارد رشته ی موسیقی شدید. این انصراف و تعویض رشته خیلی جرات و جسارت می خواهد. انتخاب رشتهی کارگردانی سینما از همان اول اشتباه بود یا از روی ناچاری تغییر رشته دادید؟

چون موسیقی قبول شده بودم از کارگردانی سینما انصراف دادم. کنکور موسیقی دو مرحله دارد. یک مرحله که آزمون سراسریست و یک مرحله هم نوازندگی. جواب نهایی، بعد از امتحان نوازندگی میآید. یعنی درواقع آذرماه. ترم دانشکدهی موسیقی از بهمن آغاز میشود. من تابستان کارگردانی سینمای دانشگاه سوره قبول شدم و موسیقی دانشگاه هنر. امتحان عملی را دادم و در زمانِ انتظار برای دریافت جواب موسیقی، در دانشگاه سوره ثبت نام کردم و یک ترم کارگردانی خواندم. آذرماه خوشبختانه فهمیدم که موسیقی دانشگاه هنر قبول شدم. درنتیجه انصراف دادم و به تحصیل در رشتهی مورد علاقهام در دانشگاه مورد علاقهام پرداختم. البته کارگردانی سینما هم جذابیتهای خودش را داشت، ولی من شرایط این را داشتم که بتوانم به صورت تجربی در سینما آموزش ببینم و به همین دلیل ترجیح دادم که در دانشگاه، موسیقی بخوانم.

با توجه به اینکه خواهرتان، »ملیکا شریفینیا« هم گرافیک خوانده و نقاشی و عکاسی هم میکند، انگار به غیر از هنر سینما، خانوادگی به هنرهای دیگر هم علاقه دارید...

پدر و مادر من هردو بهشدت در زمینههای هنری و ادبی فعال بودند. اولین تصویر ذهنی من از خانهمان یک عالمه کتاب است که دیوارها را احاطه کرده. هنر، ادبیات و فلسفه چیزهاییست که ما با آنها بزرگ شدیم. اینکه گرایش من و ملیکا هم به این سمت برود، طبیعی است. آمیختگیِ زندگی با هنر باعث میشود بچهها ناخودآگاه آموزش ببینند و این آموزش غیرمستقیم می‌تواند برای انتخابهای آگاهانه در بزرگسالی بسیار موثر باشد. به هر حال اگر در ما هنر یا علاقهای به وجود آمده، همهاش را مدیون خانوادهای هستیم که در آن بزرگ شدهایم.

علاوه بر اینکه موسیقی رشتهی شما است، دهه شصتی هم هستید و احتمالاً مثل خیلی دیگر از دهه شصتیها موسیقی پاپ و راک را دنبال میکنید. قصد فعالیت در این زمینه را هم دارید؟

یک زمانی در یک گروه راک »درام« می‌زدم و در یک گروه پاپ، »فلوت«. چند بار هم برای یک ارکستر دانشگاهی مستقل پیانو زدم. ولی هیچکدام فعالیت خیلی جدیای نبوده. من موسیقی را از 10 سالگی با کلاس های» ارف« آقای نظر شروع کردم. دبیرستان ریاضی خواندم، ولی برای دانشگاه کنکور هنر دادم و موسیقی را به طور آکادمیک دنبال کردم. ساز دومم در دانشگاه فلوت کلیددار بود. البته نوازندگی فلوت و درام برایم خیلی جدی نبود. تلاش میکردم که بتوانم از پس قطعات بر بیایم. به هر حال تجربههای جالبی بودند. نوازندگی در گروه بسیار به آدم انگیزه می‌دهد. خیلی زیاد دوست دارم که باز هم بتوانم در یک گروهِ خوب ساز بزنم.

اگر شرایط ادامهی فعالیت حرفهای در زمینهی موسیقی برایتان فراهم بشود، حاضرید قید سینما و بازیگری را بزنید؟

نمیدانم... بستگی دارد که چه شرایطی پیش بیاید. بعید میدانم که بتوانم کلاً قید سینما و بازیگری را بزنم.

خانم شریفینیا شما از کودکی وارد دنیای بازیگری و تئاتر شدهاید و به قول خودتان در آن زمان، بازیگری و نقشهایتان برایتان »انتخاب«  نبوده است. اگر با توجه به کار والدینتان، آقای »شریفی نیا« و خانم »حاجیان«، این زمینه برایتان مهیا نبود، باز هم سراغ این مقوله می رفتید؟ با توجه به سخت بودن آغاز فعالیت در این زمینه و مشکلات شروع به کار...

نمی دانم. من شرایطی که شما میگویید را تجربه نکردهام و نمیتوانم حدس بزنم که اگر در خانوادهی دیگری به دنیا میآمدم، چه میشد. به هر حال به نظر من مهم این است که در هرشرایطی که هستی بتونی از امکاناتی که در اختیارت قرار داده میشود، درست استفاده کنی و کفران نعمت نکنی. من با همهی وجودم تلاش کردم که از موقعیتم سوءاستفاده نکنم و با تلاش و تمرین به چیزهایی که دوست دارم برسم.

 

مهراوه شریفینیا و شروین نجفیان در فیلم دزد عروسکها

با توجه به اظهارنظرهایتان دربارهی نقشهایی که تا به حال بازی کردهاید، گویا خیلی با کاراکتری که قرار است بازی بکنید، احساسی برخورد میکنید و ترجیح میدهید کاراکتری که بازی می کنید، از شرایط فکری و ذهنی شما خیلی دور نباشد. فکر نمیکنید این میتواند در آیندهی کاری به ضررتان باشد؟

من چه اظهار نظری کردم؟ مثلاً شما فکر میکنید »فریده«ی روز حسرت از نظر فکری به من نزدیک است؟ یا مثلاً »لیلا«ی خداحافظ بچه؟ اصلاً اینطوری نیست. من فقط باید بتوانم نقش را درست بفهمم، نه اینکه قبولش داشته باشم. مهم درست فهمیدن نقش است. این موضوع با نزدیک بودن نقش به من خیلی فرق دارد. در فیلمهای سینمایی هم همینطور... تا امروز هیچ کدام از نقش هایی که بازی کردم به تفکرات من نزدیک نبودهاند. شاید شبیه ترین نقش از نظر روحی به من »شیوا«ی قلب یخی بود. بقیه همه بهشدت از من دور بودند و من خیلی زیاد تلاش کردم تا بتوانم باورشان کنم و به آنها حق بدهم تا بتوانم درست و باورپذیر اجرایشان بکنم.

یکجایی گفتید که دوست ندارید وقتی مردم خصوصیات نقشی که شما بازی میکنید را ببینند، شما را نفرین کنند. به نظرتان این دیدگاه حرفهای است؟ با این حساب هیچوقت سراغ نقشهای منفی نمیروید؟!

من یک جایی یک بار گفتم »دوست ندارم مردم سر سفرهی افطارشان من را نفرین کنند.« این جمله یعنی اینکه در ماه رمضان در سریال مناسبتی نقش کاملاً منفی بازی نمیکنم. ولی نفش خاکستری مثل «فریده»ی روز حسرت را که معتاد و زن دوم بودم، ولی تا پایان سریال کلی تغییر کرد و مردم دوستش داشتند، بازی میکنم. کلاً به نظر من نقش »کاملاً مثبت« یا »کاملاً منفی« خیلی غیر جذاب است.

 

اینکه در این سالها تقریباً در تلویزیون پرکار بودهاید، به خاطر پیشنهادهای خوب تلویزیون بوده است و یا اینکه از سمت سینما پیشنهادهای خوبی نداشتهاید؟ امیدوارم پاسختان این نباشد که کار در تلویزیون را به خاطر طیف مخاطبانش بیشتر میپسندید...

من کلاً در شش سال، چهار تا سریال کار کردم. این به نظر شما معنیاش پرکاری در تلویزیون است؟ اتفاقاً من همه ی تلاشم را کردم که هر سال یک سریال کار کنم و خیلی در تلویزیون دیده نشوم که برای مخاطب تکراری نباشم. »ساعت شنی« را سال 86، »روز حسرت« را  87، »آشپزباشی« را 88 و »خداحافظ بچه« را سال 91 کار کردم. از سال 87 در سینما و رسانههای تصویری خیلی فعالتر بودم. شاید چون هیچکدام از فیلمها اکران نشدند، شما در جریان نیستید. سال 87 فیلم سینمایی »پشت در خبری نیست« به کارگردانی شبنم عرفینژاد و تهیهکنندگی کیانوش عیاری را کار کردم که باعث شد در چهارمین جشن انجمن منتقدین جایزهی بهترین بازیگر نقش دوم زن را بگیرم. سال 87 فیلم سینمایی »اخراجی ها«2، سال 89 و 90  سریال »قلب یخی«، سال 89 فیلم سینمایی »یک عاشقاته ی ساده« و سال 90 فیلم‌های سینمایی »یک سطر واقعیت«، »قصه ها« و »پدرم حاجمحمود« را کار کردم... شاید اگر اکران فیلمهای سینمایی کمی مشخصتر بود، شما هم راحتتر در جریان اخبار کار قرار میگرفتید.

قبول دارید که خیلی از مردم ما، در این سالها با یک گارد انتقادی با سریالهای تلویزیون برخورد میکنند و گاهی از سریالها اشکالاتی میگیرند که اصلاً منطقی نیست و احساسی است؟ فکر میکنید علت این ماجرا چیست؟

قبول دارم. دلیلش را هم نمیدانم که چیست. شاید این باشد که تلویزیون از نشان دادنِ زندگی واقعی مردم فاصله گرفته است.

وقتی وبلاگ شما و سایر اظهارنظرها و رفتارهایتان را نگاه میکنیم، میبینیم که برعکس خیلی از خانمهای بازیگر، اصلاً اهل غرور و طاقچهبالا گذاشتن و نقش بازی کردن در زندگی واقعی نیستید. ضمن اینکه همین قبول کردن گفتوگو با مجلهی دانشجویی ما هم اتفاق خیلی خوبی محسوب میشود. این به درگیر بودن با دنیای بازیگری از همان کودکی، به واسطه ی شغل پدر و مادرتان مربوط میشود؟

این لطف شما را میرساند... وبلاگ که قرار است دلنوشته باشد. دلنوشته هم باید از دل بربیاید. امیدوارم که بر دل هم بنشیند.


چاپ‌شده در گاهنامه‌ی دانشجویی «پلان»، شماره‌ی 1، آبان 1391


برچسب‌ها: سینما, مصاحبه, چاپ‌شده‌ها
+ وبلاگ دادنویس - نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1391 ساعت 17:42 توسط امیر جوادیان  | 

دادنویس می‌خواست این‌جا خیلی حال‌نوشت و این‌ها ننویسد، اما دید این‌جوری فایده ندارد و به‌درک که قرار است محیط وبلاگ به گند کشیده شود و به درک که قرار است بعداً پشیمان بشود از این جور حال‌نوشت‌ها. بله، دادنویس همچین آدمِ بی‌ثباتی است. به‌علاوه دادنویس از آن آدم‌هایی است که هی اسم خودشان را می‌برند و دادنویس‌دادنویس می‌کنند. به‌علاوه‌تر، دادنویس می‌خواهد از یک‌سری واژه‌هایی که تا به حال به دلایل مختلف از آن‌ها در نوشتن بهره نمی‌جست، بهره بجوید.

حدوداً یک ماه پیش بود که درگیر خواندن کتاب «ابن‌مشغله»ی نادر ابراهیمی بودم. در اثنای خواندنش، این فکر به سرم زد که چقدر آدم به‌دردنخوری هستم. بیست‌و‌یک سال را رد کرده‌ام، اما کل درآمدزایی زندگی‌ام، 31 هزار تومان بوده است که از طریق چاپ یک شماره‌ی مجله‌ی دانشجویی بوده. البته الآن که دارم این‌ها را می‌نویسم، درآمدزایی‌ام بیش‌تر شده است و 66 هزار تومان دیگر تولید ثروت داشته‌ام. این یکی هم به خاطر یک مجله‌ی دانشجویی دیگر بوده است. یعنی سر جمع تا به حال، 97 هزار تومان درآمدزایی داشته‌ام. خب این خیلی مایه‌ی شرمساری است برای جوان رشیدی مثل من.

به اواخر کتاب رسیده بودم که تصمیم گرفتم ظرف یک هفته یک کار برای خودم پیدا بکنم. خیلی جدی و مصمم، عصر یک روز پاییزی(واقعاً) از خوابگاه زدم بیرون و رفتم که کار پیدا بکنم. اولین جایی که رفتم یک کتاب‌فروشی بود. خیلی شلوغ بود و مشتری‌ها تا جلوی در مغازه صف کشیده بودند. بعد از کمی انتظار بی‌نتیجه برای خلوت شدن، از بین جمعیت خودم را به داخل مغازه رساندم. یکی از فرشنده‌ها که نزدیک قفسه‌های کتاب بود، ازم پرسید که چه می‌خواهم. ازش پرسیدم که آیا به فرشنده نیاز دارند؟ بعد انگار که دارم تعارف می‌کنم که چون شلوغ است کمک می‌خواهی یا نه، گفت نه، قربان دستت. خیلی ممنون. من هم با لبخندی بر لب و سری پایین، از مغازه خارج شدم. اولین تلاشم برای پیدا کردن کار به همین مزخرفی به پایان رسید.

بعد سراغ چند تا کافی‌نت رفتم. دو تایشان اسم و آدرسم را نوشتند که اگر کار تایپی برایشان آمد، خبرم بکنند برای تایپ‌کردن که تا به الآن خبری ازشان نشده. به دو دفتر چاپ و طراحی و این صحبت‌ها هم رفتم. این که می‌گویم دفتر، نه این‌که واقعا دفتر و آفیس، مثل مغازه‌های بقالی بودند، اما داخلشان کامپیوتر و دفتر‌دستک بود. اولی بعد از این‌که گفتم تایپیست می‌خواهید یا نه، گفته نه، ولی به یک نفر که به کار با نرم‌افزارهای فتوشاپ و اکسل و... آشنا باشد احتیاج داریم. من با این‌که خیلی وارد نبودم، گفتم که بلدم و هستم و فلان. بعد یارو هی با خودش فکر کرد و حرفی نزد و جوری که انگار به غلط‌کردن افتاده باشد از حرفی که زده، کارت مغازه را بهم داد و گفت که فردا دوباره بهشان سر بزنم تا مشخص بشود  آن نفر دیگری که سپرده بودند که بیاید، سرنوشتش چه شده و به تبع آن، سرنوشت من چه خواهد شد. اما خب طبیعی است که دیگر سراغی ازشان نگرفتم. دفتر دیگری هم که رفتم، تازه راه افتاده بود. یک مرد میانسال همراه پسر سه‌چهار ساله‌اش آن‌جا بود. مشخص بود که طرف اصلاً سر از کامپیوتر و این صحبت‌ها درنمی‌آورد. گفت که فعلاً کامپیوترمان خراب است و وقتی درست شد خبرت می‌کنیم. به گمانم خودش هم نمی‌دانست که قرار است در آن دفتر چه‌کاری انجام بدهد. یک مشت کاغذ و یک دستگاه فتوکپی و دو تا میز و یک سیستم کامپیوتری خراب، تمام چیزهایی بودند که در آن‌جا وجود داشت. شماره و اسمم را برای او هم نوشتم و زدم بیرن. بعد به یک کتاب‌فروشی دیگر  که مشتری‌اش هستم رفتم. جمله‌ی قبلی یعنی این‌که من آدم کتاب‌خوانی هستم. بله... آقای فروشنده با خنده به‌م گفت که با این وضع فروش، خودش هم آن‌جا زیادی است. من هم خنده‌ای هالیوودی کردم و باهاش خداحافظی کردم.

آخر سر، رفتم به سینمای مجهز شهر که متعلق به حوزه‌ی هنری است و تازه افتتاح شده بود. نمی‌دانستم آن‌جا چه کاری برای من وجود خواهد داشت، اما پیش‌زمینه‌ی ذهنی‌ام این بود که می‌توانم آن‌جا بلیط بفروشم. بعد خودم را تصور کردم که دارم به ملت بلیط می‌فروشم. بعد همه‌چیز را دایورت کردم و رفتم پیش خانمی که داخل گیشه‌ی فروش بلیط بود. ازش پرسیدم که آیا سینما به فرشنده‌ی بلیط نیاز دارد؟ این‌که از یک نفر که خودش فروشنده‌ی بلیط است همچین سوالی بپرسی، قطعاً حرکت احقانه‌ای است، اما خب چون آن گیشه بزرگ بود و دو تا جایگاه فروشنده داشت، همچین سوالی پرسیدم. جواب داد که بله، نیاز دارند و باید بروم طبقه‌ی بالا، پیش رییس حوزه‌ی هنری استان. از پله‌ها بالا رفتم و وقتی جلوی در گالری رسیدم، یک آقای کت‌وشلواری که قیافه‌اش زار می‌زد مدیری‌چیزی است، حین صحبت کردن و بدرقه‌کردن فرد کناری‌اش، بهم سلام کرد تا هفتاد‌‌خورده‌ای ثواب را خودش ببرد. من هم جوابش را دادم و یک‌دانه ثواب را به ثوابی اختیار کردم. از کنارش گذشتم و رفتم داخل گالری، اما خبری از آقای مدیر نبود. پرس‌و‌جو که کردم، گفتند همان آقایی بوده که از پله‌ها پایین می‌رفته. خودم را بهش رساندم و دوباره سلام کرد. منتظر بودم دستش را جلو بیاورد و دست بدهد، اما این‌کار را نکرد و من هم خب نکردم. بهش گفتم که آمده‌ام برای کار. گفت از طرف دانشگاه؟ گفتم نه، خودم آمده‌ام. گفت اتفاقاً دانشگاه دو نفر را برای کار دانشجویی فرستاده است. گفتم نه کار دانشجویی نه. گفت مگر دانشجو نیستی و کلاس نداری؟ گفتم ساعات کلاسم کم است و می‌توانیم هماهنگ بکنیم ساعات را. گفت خب بالاخره حداقل دوازده واحد داری که؟ گفت بله، ولی خیلی نیستند کلاس‌هایی که باید بروم. بعد هوس کردم که با مشت بکوبم توی صورتش و ولویش بکنم کف زمین. اما خب چون انسان باشخصیت و محافظه‌کار و ترسویی هستم، همچین کاری نکردم. بعد گفت فردا بیا دفترم توی فلان خیابان. گفتم باشد و با هم دست دادیم و خداحافظی کردیم. خب این مورد هم منتفی شد. چون قصد داشت در حالت خوش‌بینانه، بهم کار دانشجویی بدهد یک جای آن سینما و گالری‌... کار دانشجویی هم عبارت است از کاری که در آن به‌اندازه‌ی یک قاطر از تو کار می‌کشند، اما خبری از پول نیست و باید چندین سال دنبال وصول کردن چندرغاز تومان طلبت از مسئولان دانشگاه باشی.

آن روز به پایان رسید و جست‌و‌جوهای من برای یافتن کار هم همین‌طور. بعد از این‌که کتاب «ابن‌مشغله» را به پایان رساندم، دیگر انگیزه‌ و جوشش درونی‌ای برای کاردار شدن نداشتم و به مصرف‌گرایی خودم ادامه دادم و می‌دهم و خواهم داد نقطه


برچسب‌ها: گپ
+ وبلاگ دادنویس - نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1391 ساعت 17:33 توسط امیر جوادیان  | 


فکر نمی‌کنم لازم باشد که قصه‌ی فیلم را این‌جا تعریف بکنم و مثل بسیاری از نقدهایی که بر این فیلم نوشته شده است، این گونه شروع بکنم که  «فیلم با نشان دادن امین(شهاب حسینی) بر روی تخت بیمارستان و در حالی که در حالت کما به‌سر می‌برد، شروع می‌شود و او در حال روایت قصه‌ی زندگی‌اش است.» کسی را که این فیلم را ندیده است، چه به خواندن نقد و نوشته‌ای پیرامون فیلم؟ اما خب با ماجراهای فیلم که قهر نکرده‌ایم! من و شما این فیلم را دیده‌ایم و می‌خواهیم یک گشت  ذهنی در حال‌و‌هوای آن بزنیم. پس ممکن است چندین بار صحنه‌هایی از فیلم را به یاد بیاوریم و مرور بکنیم. خب بسم‌الله!

ما دیده‌ایم که امین، راوی فیلم، در حالت کما به‌سر می‌برد و در حال تعریف ماجرا برای ماست و طوری قصه را برای ما تعریف می‌کند که گویی در حال بازسازی گذشته است. خلق گذشته. خلق گذشته‌ای که تبدیل به خاطرات و محتویات ذهن خواهد شد. ذهنی که در حالت کما به‌سر می‌برد. شما را نمی‌دانم، اما اگر من روزی به حالت کما بروم و بیفتم روی تخت بیمارستان، ترجیح می‌دهم که مثل امین با آفرینش و یا بالا و پایین کردن گذشته‌ام، مغزم را ماساژ بدهم.

امین، یک هنرمند خلاقِ آشفته‌ذهن است. یک آشفتگی که تا مرز جنون پیش رفته است و کم‌و‌بیش به داخل دایره‌ی جنون و دیوانگی ناخنک می‌زند. تا مرز دیوانگی رفتن، یک اتفاق طبیعی و قابل انتظار برای هر هنرمند است. نویسنده‌ها و موزیسین‌ها و نقاش‌ها و... اگر قرار باشد مانند انسان‌های عادی رفتار بکنند و هر کاری که می‌کنند مورد تایید اطرافیانشان باشد، مثل همان سایرینِ قضاوت‌کننده، عادی و عاقل و درست به‌نظر می‌آیند و توصیف می‌شوند. کسی که قرار است اثری خلق بکند که ماندگار و هنری باشد، باید هم دیوانگی به خرج بدهد. منتها، میزان فرورفتن در دنیای دیوانگی است که باعث تمایز هنرمندان می‌شود.

امین به‌دنبال پیاده‌سازی یک نت موسیقی از ذهنش به روی کاغذ است. خلاقیتی که موجب ساخت این قطعه موسیقی شده است و انرژی صرف شده برای پردازشش، زندگی و روابط او با رویا(لیلا حاتمی) را دچار تنش می‌کند. 

یکی از نمودهای درگیری ذهنی او را در تکه‌ای از فیلم می‌بینیم که امین و رویا در کافه‌تریایی کنار هم نشسته‌اند و امین دچار این توهم می‌شود که دیگران به او زل زده‌اند و همین باعث آشفتگی روانی او و درگیر شدنش با اطرافیانی می‌شود که به زعم او، زیر نظر گرفته‌اندش. یکی دیگر از  اثرات روان‌پریشی امین را جایی می‌بینیم که رویا خبر دروغ سقط کردن جنین را به او می‌دهد.(به امید این‌که امین سرعقل بیاید) امین بدون این‌که حرفی بزند، بلند می‌شود و به اتاقش می‌رود، در را می‌بندد، و درحالی که کنترل  عصبی خود را از دست داده است، شروع می‌کند به ریختن کتاب‌ها از قفسه به روی زمین و شکستن تلویزیون و دیگر وسایل درون اتاق.  بعد هم با ماشین اصلاح، موهای خود را کوتاه می‌کند و در ادامه،  صدای امین به ما می‌گوید که مدتی است که توی گوشش صدای یک صوت ممتد را می‌شنود. صدایی که آرامشش را برهم زده و اجازه نمی‌دهد که قطعه موسیقی دلخواهش را بسازد. شما را نمی‌دانم، اما دوست‌داشتنی‌ترین قسمت فیلم برای من، همین تکه از آن است.

اوج ظهور نشانه‌های روان‌پریشی در امین، جایی است که تصمیم می‌گیرد انگشت خود را-یکی از ملزومات ساخت و اجرای قطعه موسیقی موردنظرش-قطع بکند. چند سکانس قبل از این اتفاق، او به رویا گفته بود که احساس می‌کند انگشتانش خشک شده‌اند و رویا  نیز در جواب به او گفته بود که شاید دیگر نیازی به آن‌ها ندارد.

کودکان و دنیای آن‌ها، یکی از اساسی‌ترین نقش‌ها را در ادبیات قصه‌گو و سینمای جهان  برعهده داشته‌اند. امین هنگام یادآوری و تعریف آن قسمت از گذشته‌اش که مدتی را از رویا دور بوده و بعد از دیدار دوباره، خبر حاملگی او و در راه بودن کودکشان را می‌شنود، می‌گوید که صدای سوت در مغزش کم شده است و جریان هوا را روی پوست خود احساس می‌کند. کودکی که ما در پایان روایت‌های امین، می‌بینیم که حدوداً هفت ساله است و همراه با رویا در حال قدم زدن روی شن‌های ساحل است.

در یکی از آخرین نماهای فیلم امین برای نجات چند  تا ازمعدنچیانی که به خاطر ریزش معدن، زیر آوار گیر می‌افتند، همراه با چند نفر دیگر به سمت معدن هجوم می‌برد و به خاطر همین ماجرا به کما می‌رود. موضوعی که خود امین در چندسکانس قبل‌تر، از آن اظهار بی‌خبری کرده بود. او در جایی از فیلم به ما می‌گوید: «رنگ‌های جادویی بال‌های شب‌پره‌ها همه‌ی مغزم رو پوشونده. چرا به کما رفته‌م؟ شاید از مشکلات عصبی توی خواب سکته کرده‌م؛ یا توی خیابون ماشین به من زده؛ یا خودکشی کرده‌م.» این یکی از دلایلی است که به این نتیجه برسیم که امین در حال بازسازی و خلق گذشته است و نه به یادآوری و تعریف آن.

در انتهای فیلم، جایی که با توجه به نشانه‌های موجود در تصاویر می‌توانیم تشخیص بدهیم که حدود هفت سال از توی کما رفتن امین می‌گذرد، از بیمارستان با رویا تماس می‌گیرند و از او می‌خواهند که برای انجام کارهای اداری جدا کردن دستگاه‌های پزشکی به بیمارستان بیاید. امین می‌گوید: «ای کاش یکی به صورتم نگاه کنه. حس می‌کنم که می‌تونم چشم‌هام رو باز بکنم.» به گمان برخی، بهرام توکلی باز هم بیننده را معلق و بی‌خبر می‌گذارد و ما به طور قطعی متوجه نمی‌شویم که چه اتفاقی می‌افتد و امین به سبب جدا شدن دستگا‌ها، می‌میرد یا نه. بولد کردن صدای درآوردن عینک از چشم توسط امین و یا صدای خاراندن سر، از نکات جالب توجه فیلم است.

تغییر زاویه‌ی دید فیلم و بازسازی چند اتفاق آن به شکل‌های گوناگون هنگام شنیدن ماجرا از زبان امین و جلو و عقب رفتن‌های متوالی در زمان و نیز بازی با رنگ‌ها در قاب تصویر و سرد و گرم شدن آن و نوع فیلمبرداری خاص «پرسه در مه»، همگی باعث جذابیت فیلم و متولد شدن یک فیلم خاص در سینمای ایران شده‌اند. توکلی که در حال حاضر تنها 36 سال سن دارد، بعد از سه فیلم «پابرهنه در بهشت»، «پرسه در مه» و شاهکار «این‌جا بدون من»، حالا در آخرین مراحل تولید فیلم جدیدش با نام «آسمان زرد کم‌عمق» قرار دارد. فیلمی که صابر ابر و ترانه علیدوستی بازیگران اصلی آن هستند و با توجه به سه کار قبلی توکلی، می‌توان مطمئن بود که یک فیلم درست و جاافتاده در انتظار سینمادوستان است.

دنیایی که در آن «بهرام توکلی» فیلم بسازد و ما به تماشای آن‌ها بنشینیم، دنیایی دوست‌داشتنی و قابل تحمل است. لطفاً به مسیر رو به جلویت ادامه بده، جناب توکلی!

پی‌نوشت: احتمالاً شما هم متوجه شده‌اید که خلاف آن چیزی که در ابتدای مطلب نوشتم، تا حد بسیاری فیلم را تعریف کردم. چرا که این لازمه‌ی نوشتن درباره‌ی هر فیلمی است. اما این‌که چرا ابتدای مطلب را آن‌گونه شروع کردم... مهم نیست!     


چاپ‌شده در گاهنامه‌ی دانشجویی «پلان»، شماره‌ی 1، آبان 1391


برچسب‌ها: سینما, چاپ‌شده‌ها
+ وبلاگ دادنویس - نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1391 ساعت 15:55 توسط امیر جوادیان  | 

«پرسه در مه» تولید سال 1388 است. یعنی یک سال قبل از «این‌جا بدون من» ساخته شده است. اما اکران بسیار بدی داشت و نسخه‌ی نمایش خانگی آن هم بعد از «این‌جا بدون من» وارد بازار شد. روی پوسترهای تبلیغ نسخه‌ی نمایش خانگی «پرسه در مه» نوشته شده بود که «فیلمی از کارگردان این‌جا بدون من». این یعنی معرفی از طریق به یاد آوردن فیلم دیگر کارگردان به ذهن مخاطب. ایده‌ی این‌جور تبلیغ، از هر کسی که بوده است، نشان‌دهنده‌ی هوش بالای اوست. این کار مثل این می‌ماند که به دوستمان که یک بار خورشت فسنجان خانم‌بزرگ(!) را امتحان کرده، بگوییم که بیا برویم باقالی‌پلو بخوریم، دست‌پخت خانم‌بزرگ است هان! و دوست موردنظر هم که مزه‌ی فسنجان را دوباره زبر لب می‌اورد، محال است که این پیشنهاد را رد بکند!

بدی این‌که «پرسه در مه» را بعد از فیلم قبلی بهرام توکلی، یعنی «این‌جا بدون من» ببینید، این است که در طول تماشای فیلم، مدام به یاد صابر ابر و بازی فوق‌العاده‌اش در نقش احسانِ «این‌جا بدون من» خواهید افتاد و این قضیه در ذهنتان شکل می‌گیرد که آگر صابر ابر به جای شهاب حسینی نقش امین را بازی می‌کرد، دلچسب‌تر نبود؟ و این صرفاً به خاطر حس رفاقتی است که با دیدن فیلم «این‌جا...»، با احسان(صابر ابر) پیدا کرده‌اید. این احساس، یعنی به خاطر آوردن و جاگذاری ابر به جای حسینی، احتمالاً برای کاراکتر خانم فیلم هم اتفاق خواهد افتاد. یعنی به خاطر آوردن و محک زدن ذهنی نگار جواهریان در نقش رویا(لیلا حاتمی)، در صورتی که نقش رویا به او داده می‌شد. اما برای پی بردن به درست بودن انتخاب بازیگر توسط کارگردان، کافی است که تا انتهای فیلم صبر بکنید. آن موقع است که یک دست‌مریزاد صمیمانه به لیلا حاتمی و شهاب حسینی خواهید گفت و آن‌ها را در کنار نگار جواهریان و صابر ابر، بازیگران دیگر‌فیلم بهرام توکلی، برای همیشه در ذهن خود ثبت خواهید کرد. با چه عنوانی؟ با عنوان «خالقان کاراکترهای پریشان‌ذهنِ دوست‌داشتنی و به یاد ماندنی».

اما دلیل به یاد آوردن بازیگران «این‌جا بدون من» هنگام تماشای «پرسه در مه» چیست؟ بدون شک، سبک فانتزی و تعلیق موجود در فیلم و البته شباهت نوع فیلم‌برداری آن‌ها. نوع فیلم‌برداری و روایت ذهنی «پرسه در مه» و «این‌جا بدون من» شباهت‌های بسیاری با یکدیگر دارند. حمید خضوعی ابیانه، فیلم‌بردار این دو فیلم، یکی از عاملان غیر قابل انکار موفقیت توکلی در ساخت دو فیلم اخیرش به‌شمار می‌آید. تیم فیلم‌بردار و کارگردان این فیلم، درک بسیار خوب و درستی از هم دارند و این برای موفقیت یک فیلم، فاکتور بسیار مهمی است. فیلم‌بردار در کنار کارگردان و تدوینگر، یکی از عناصر اصلی به نتیجه رسیدن و موفقیت یک فیلم سینمایی است. گروهی ما در کارهای توکلی، آن‌ها را بسیار هماهنگ می‌بینیم.  


چاپ‌شده در گاهنامه‌ی دانشجویی «پلان»، شماره‌ی 1، آبان 1391


برچسب‌ها: سینما, چاپ‌شده‌ها
+ وبلاگ دادنویس - نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1391 ساعت 22:46 توسط امیر جوادیان  | 

بعد از توزیع نسخه‌ی نمایش خانگی فیلم »گشت ارشاد« به کارگردانی »سعید سهیلی«، در سوپرمارکت‌ها(!) و... ، باز هم سر و صدای عده‌ای بلند شد که فیلم هم‌چنان قسمت‌هایی را که به نظر آن‌ها ناهنجاری محسوب می‌شود، دارد و عوامل فیلم؛ به دستور مقامات وزارت ارشاد توجهی نکرده‌اند. در زمان بسیار کوتاه اکران فیلم در نوروز 91، گروه‌هایی همچون انصار حزب‌ا... مقابل سینماهای نمایش‌دهنده‌ی فیلم در چند شعر تجمع و نسبت به اکران این فیلمِ به گمان خودشان »شرم‌آور« اعتراض کردند. درست مثل همان واکنشی که نسبت به فیلم »خصوصی« به کارگردانی »محمدحسین فرح‌بخش«داشتند. اعتراض‌هایی که باعث لغو اکران این دو فیلم در بسیاری از سینماهای کشور شد و فروش نوروزی سینمای ایران را به زمین زد.

این گروه، انصار حزب‌ا...، که من هیچ‌گونه اطلاعی درباره‌ی تفکرات حزبی‌شان ندارم، محتوای »خصوصی« و »گشت ارشاد« را »غیردینی« و »غیر اخلاقی« نامیدند. اظهارنظر و تفکری که شاید بشود آن را در مورد فیلم خصوصی(حداقل در ظاهر) کمی درک کرد، اما درباره‌ی فیلم گشت ارشاد اصلاً قابل درک نیست. سوالی که پیش می‌آید این است که آیا منظور این حزب و دیگر معترضان، چند دیالوگی است که کمی تا قسمتی »مثبت هجده سال«است؟ خب مگر خیلی از فیلم‌هایی سینمای وطنی ما، بسیار بیش‌تر از »گشت ارشاد« سهیلی چنین دیالوگ‌هایی ندارند؟ چگونه است که به آن فیلم‌ها که از فرط لودگی و هجو، سر بیننده را به درد میآورند و طاقتی برای دیدن محتوای مزخرفشان برای بیننده باقی نمی‌ماند، اعتراضی نمی‌شود؟ اگر این گروه خود را وابسته و پایبند به ارزش‌های اخلاقی می‌داند، پس چرا فقط به این دو فیلم بند کرده‌اند؟ جواب مشخص است. چون محتوای سیاسی و تلنگرها و اعتراض‌های موجود در این دو فیلم را نمی‌پسندند و چون به قول عادل فردوسی‌پور، همه‌اش »به‌به و چهچه و چقدر عالی‌ست اوضاع« را در این فیلم‌ها نمی‌بینند.

اقدام معترضان برای پایین کشیدن این دو فیلم از پرده‌ی سینما، مهر تاییدی است بر درست نشان دادن چهره‌ی متحجران در »گشت ارشاد« و»خصوصی« در ابتدای فیلم »خصوصی« می‌بینیم که گروهی، یک فیلم را به‌خاطر مخالف بودن با اندیشه‌هایشان، از پرده‌ی سینما پایین می‌کشند. همان بلایی که سر خود فیلم هم آمد.

پی‌نوشت: این‌طور که از اخبار بر‌می‌آید، گویا نسخه‌ی توزیع شده‌ی فیلم »گشت ارشاد« در تهران، با نسخه‌ای که در دیگر شهرهای کشور توزیع شده است، تفاوت‌هایی دارد. در نسخه‌ای که در اختیار شهروندان تهرانی قرار گرفته است، قسمت‌های حذف شده، در قالب ضمیمه‌ای جداگانه، در دی‌وی‌دی گنجانده شده است. دلیل؟ دلیلش همانی است که باعث می‌شود وزیر محترم ارشاد، به برخی از فیلم‌ها فقط اجازه‌ی نمایش محدود در تهران یا برخی شهرهای بزرگ را بدهد. و نیز به همان دلیلی که نسخه‌ی اکران شده‌ی بعضی از فیلم‌ها در سینماهای تهران، با نسخه‌ای که در ایرانِ منهای تهران نمایش داده می‌شود، تفاوت داشته باشد. بگذریم، که جر گذر نتوان کرد!


چاپ‌شده در گاهنامه‌ی دانشجویی «پلان»، شماره‌ی 1، آبان 1391


برچسب‌ها: سینما, چاپ‌شده‌ها
+ وبلاگ دادنویس - نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1391 ساعت 18:38 توسط امیر جوادیان  | 

هم‌زمان با شروع این ترمِ دانشگاه، بالاخره سینما‌بهمن بعد از سال‌ها بازسازی، آماده‌ی افتتاح شد و جای خوشحالی است که دیگر مجبور نیستیم به سینمای درب‌و‌داغان شیدا برویم و مدام با اخم‌های آقای فروشنده‌ی بلیت مواجه بشویم که در جواب این‌که کِی یک فیلم درست و حسابی اکران می‌کنید، با بداخلاقی بگوید این فیلمه هنوز می‌فروشه و عوضش نمی‌کنیم! اما خب خیلی هم نباید خوشحال باشیم. سینما بهمن با این‌که سه سالن نمایش فیلم و تجهیزات و امکانات خیلی خوبی دارد، اما شوربختانه متعلق به حوزه‌ی هنری می‌باشد. حوزه‌ی هنری، که اخیراً تعداد زیادی از فیلم‌های خوب را، به بهانه‌ی تلخ بودن تحریم کرده است. فیلم‌هایی که از وزارت ارشاد مجوز نمایش دارند. ما فقط می‌توانیم امیدوار باشیم که اختلافات بین حوزه‌ی هنری و شورای صنفی نمایش برطرف بشود، تا از دیدن فیلم‌های درجه یک سینمای ایران در سینما بهمن محروم نشویم.

این‌که شاهد بی‌برنامگی و آشفتگی در سینمای ایران باشیم، تبدیل به عادت شده است. حتماً در جریان هستید که مسئولان، جشنواره‌ی اسکار را تحریم کرده‌اند. آن هم بعد از برگزاری چند جلسه برای انتخاب فیلمی که نماینده‌ی ایران در اسکار باشد. یک تیم چندنفره از سینماگرایان، پس از کش‌و‌قوس‌های فراوان، فیلم «یک حبه‌قند»ِ رضا میرکریمی را برای معرفی به اسکار انتخاب می‌کنند، اما مسئولان وزارت فرهنگ که خودشان دستور بررسی و تشکیل جلسه برای انتخاب فیلم را داده بدند، اعلام می‌کنند که ایران در اعتراض به ساخت فیلمی که به پیامبر اسلام توهین کرده است، اسکار را تحریم می‌کند و در آن شرکت نخواهد کرد. این‌که نسبت به ساخت آن فیلم شرم آور معترض باشیم، حرکت کاملاً درستی است، اما تحریم اسکار به خاطر آن فیلم مبتدیانه و بی‌ارزش، به تعبیر یکی از رونامه‌نگاران، مانند این است که به خاطر این‌که بچه‌ای با توپ پلاستیکی، شیشه‌ی خانه‌مان را شکسته است، به فیفا معترض باشیم. یک‌بار دیگر از طرف خودم و تیم «پلان»، ساخت آن فیلم موهن و شرم‌آور را محکوم می‌کنم. اما خب به نظر من، بحث اسکار از این قضایا جداست و چه خوب بود که برای این دوره‌ی اسکار، نماینده‌ای می‌فرستادیم.

از این قضایا که بگذریم، باور کنید که سخت‌ترین کار دنیا، حتی سخت‌تر از کار در معدن(!)، انتشار نشریه‌ی دانشجویی است! نوشتن و جمع‌آوری مطلب، آن هم فقط در حوزه‌ی سینما، از دانشجویان بی‌حال‌و‌حوصله‌ای که حتی با اکراه به درس‌های خودشان می‌رسند، بسیار نفس‌گیر است! اگر این وسط چندین نفر هم بعد از قول دادن برای نوشتن مطلب، بپیچانند و تو را دست‌تنها بگذارند که دیگر نور‌علی‌نور می‌شود. اما با همه‌ی این شرایط، شماره‌ی نخست پلان جمع‌وجور شد و پیش روی شماست. بسیار امید دارم که از بین خوانندگان این شماره، چند نفری به جمع نویسندگان ما اضافه بشوند و تیممان را کامل‌تر بکنند.

در پایان خطاب به رییس محترم دانشگاه، آقای امینی باید بگویم که یادتان هست که سال گذشته در بازدید از جشنواره‌ی حرکت، گفتید که ما از نشریاتی که مطالبشان کپی نیست و تولید محتوا دارند حمایت می‌کنیم؟ حالا ما منتظر این حمایت شما هستیم. البته امیدوارم که درِ اتاقتان مثل همیشه بسته نباشد و یک نگاهی به اوضاع دانشگاه و خواسته‌های دانشجویان بیندازید و سراغ خواندن مطالب مجلات دانشگاه بیایید. بگذارید این را هم اضافه بکنم که دلگرمی نشریه‌ی ما، حضور جناب «صابر دل‌بینا» در معاونت فرهنگی دانشگاه است. کسی که خودش از فعالان و متخصصان حوزه‌ی سینما و تئاتر است و باعث خوشحالی ما است که شاهد حضور چنین فردی در کنار خود هستیم.


چاپ‌شده در گاهنامه‌ی دانشجویی «پلان»، شماره‌ی 1، آبان 1391


برچسب‌ها: سینما, چاپ‌شده‌ها
+ وبلاگ دادنویس - نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391 ساعت 17:55 توسط امیر جوادیان  | 

شب است. توی تاکسی بین شهری هستیم. آقای راننده ضبط را روشن می‌کند و موسیقی محلی شروع می‌کند به پخش شدن. مسافری که روی صندلی جلو نشسته است، توی ماشین قبلی هم با من هم‌سفر بود. یک بسته دارو همراهش دارد که می‌گفت 162 هزار تومن خریده‌اش و در طول مسیر مدام نگران این بود که چون دما بین «سه تا هشت» درجه نیست، فاسد بشوند. به راننده می‌گوید: «آهنگ خیلی قشنگیه.» بعد از چند لحظه دوباره می‌گوید: «مردم منطقه‌ی ما به موسیقی غمگین خیلی علاقه دارن. چون خودمون غمگینیم.» راننده می‌گوید «آفرین» و خاکستر سیگارش را از پنجره می‌تکاند.

مسافر جلویی باز می‌گوید: «موسیقی، عشق منه.» راننده، بی‌حوصله می‌گوید: «موسیقی غذای روحه.» و هم‌زمان با رانندگی، با موبایل، ادامه‌ی مسیجش را می‌نویسد.

خواننده، یک آهنگ محلی توی مایه‌های «غمگین و شیدا شدم... بی‌کس و تنها شدم...» می‌خواند. صدای گریه کردن آقای مسافرِ کنار راننده می‌آید. من و دو نفر آقای کناری‌ام به جاده خیره می‌شویم.


چاپ‌شده در روزنامه‌ی «بهار»، شماره‌ی 86، 24 اسفند 1391


برچسب‌ها: تاکسی‌نوشت, چاپ‌شده‌ها
+ وبلاگ دادنویس - نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1391 ساعت 22:2 توسط امیر جوادیان  | 
میم از دوستان من است. نکات زیادی هست که میم نمی‌داند. نکات زیادی هم هستند که من نمی‌دانم. از بین چیزهایی که میم نمی‌داند، یک مورد را من می‌دانم. این مورد را نمی‌توانم به خود او بگویم، چون این چند روزه نشان داده که آن میم دو سال گذشته نیست. میم دچار خودخواهی شده است به نظر من. آن موردی که میم نمی‌داند و من می‌دانم و نمی‌توانم به او بگویم، این است که اگر  آدم تصمیم قطعی‌اش را گرفته باشد که در صورتی که جنگ شد، برود جبهه، نشان‌دهنده‌ی این نیست که بقیه‌ی تصمیم‌ها و افکارش درباره‌ی مسائل روز هم درست است. شاید بگویید کدام جبهه؟ مگر دهه‌ی شصت است؟ اما خب بحث چیز دیگری است. منظور کلی مهم است. میم و امثال میم، فکر می‌کنند که درست‌ترین آدم‌های روی زمین هستند. این چیزی است که آن‌ها به آن اعتقاد دارند، حتی اگر وقتی بحثی افتاد، بگویند که ما هیچی نیستیم و خیلی هم کثیف هستیم.
اگر اشتباه نکنم، یکی از آیه‌های قرآن در مذمت کسانی است که فکر می‌کنند خوبند(یا کارهای خوبی می‌کنند)، اما این‌گونه نیستند. هولدن کالفیلد هم یک جای رمان ناتوردشت درباره‌ی یک نفر می‌گوید که او کارش خوب است، اما مشکل این‌جاست که می‌داند که کارش خوب است و همین قضیه را خراب می‌کند. یعنی آدم خوب، نباید بداند که خوب است. اگر بداند، دیگر خوب نیست. این رمز پیروزی آدم‌های خوب است. این‌که در عین خوبی، احساس فوق‌العاده بودن نکنند. این به این معنا نیست که باید به نظر خودشان بد باشند. موضوع این است که میل به کسب خوبی‌های بیش‌تر باید به قدری در وجودشان موج بزند، که خوبی‌های حال حاضرشان آن‌ها را درگیر نکند. یعنی بدانند که یک سری ویژگی‌های خوب دارند، ولی توجه‌شان زیادی به سمت آن‌ها نرود. اگر قرار بود که کلاً خوبی و بدی را تشخیص ندهند، که سراغ خوبی‌ها و به دست آوردن بیش‌تر آن‌ها نمی‌رفتند. مشکل میم و طیف وسیعی از هم‌دسته‌ای‌هایش این است که غرق در معنویتی شده‌اند که طی یک مدت به دست آورده‌اند و چون خدا را در بعضی لحظات حس کرده‌اند، فکر می‌کنند که کارشان کلاً درست است. اگر میم و رفقایش این‌طوری نبودند، ایران تبدیل به بهشت می‌شد.


برچسب‌ها: سیاسی
+ وبلاگ دادنویس - نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1391 ساعت 18:25 توسط امیر جوادیان  | 


شیرینی، سرپرست باشگاه پرسپولیس می‌آید روی خط برنامه‌ی «نود» و در جواب صحبت‌های فردوسی‌پور که درباره‌ی اعتراض پیشکسوتان و بزرگان پرسپولیس به سرپرستی او در تیم است و این‌که درحالی سرپرست پرسپولیس شده است که خیلی از قدیمی‌های پرسپولیس خانه نشین هستند، می گوید که سرپرست یک تیم فوتبال اصلاً نیازی به داشتن اطلاعات فنی ندارد. بعد هم که عابدینی از روی خط دیگر برنامه با عصبانیت به نداشتن سابقه و سرپرست بودن او در پرسپولیس اعتراض می‌کند، با لحنی حق به جانب و تواضعی پلاستیکی، در حالی که می‌خندد، می‌گوید که «ما که چیزی نگفتیم آقای عابدینی. شما بزرگ ما هستی. هه هه هه.» طوری جواب می‌دهد که یعنی ای بیینده‌ی برنامه، عابدینی به دلیل ضایع شدن در بحث قبلی بین ما دارد این حرف‌ها را می‌زند و من که خیلی کارم درست است و اخلاق‌مدارم، دارم رعایت ایشان را می‌کنم و عیبی ندارد. بگذارید من را بکوبد.

بعد ار دربی 75 پرسپولیس و استقلال، یکی از شبکه‌ها دارد گزارشی از اتفاقات بازی پخش می‌کند. در یکی از بخش‌های گزارش، خبرنگار سراغ شیرینی می‌رود و نظر او را درباره‌ی بازی می‌پرسد. سرپرست پرسپولیس که قبلاً گفته بود سرپرست بودن نیازی به داشتن اطلاعات فنی ندارد و کار ما خدمت به مردم است، شروع می‌کند به اظهارنظر فنی درباره‌ی مسابقه و شرایط دو تیم. از تعداد موقعیت‌های صددرصد پرسپولیس و برتری آنها در زمین می‌گوید و مسابقه را آنالیز می‌کند. بعد که می بیند جوگیر شده، می‌گوید البته من راجع به بُعد فنی مسابقه اظهارنظر نمی‌کنم. پس تا حالا داشتی چه می‌کردی آقای شیرینی؟ البته حق داری که به خاطر این‌که فردا پیش فک‌وفامیل و آشناهایت در حالی که خودت را در تلویزیون نشانشان می‌دهی، بگویی که «اصغرخان حال می‌کنی تیپم رو؟ قاسم‌جون می‌بینی چطور حرف می‌زنم؟» جوگیر بشوی و اصلاً ندانی که داری چکار می‌کنی.

انگار که دیگر طبیعی شده است مدام یاد آن دیالوگ معروف فیلم «کمال‌الملک»، «همه چیزمان باید به همه‌چیزمان بیاید.» که فردوسی‌پور آن را مُد کرد بیفتیم و در حالی که سرمان را به نشانه‌ی تاسف تکان می‌دهیم، آن را برای هم تکرار بکنیم و تیریپ شاکی بودن از روزگار را برداریم و طوری رفتار بکنیم که انگار خودمان خیلی استاندارد و درست و به‌جا رفتار می‌کنیم و این دیگران هستند که خبط و خطا می‌کنند و باعث عصبانیتمان می‌شوند. آن خبرنگار چرا باید سراغ شیرینی برود و از او در مورد مسائل فنی مسابقه سوال بپرسد؟ آیا خود آن خبرنگار وقتی که بحثی پیش بیاید، مدعی نمی‌شود که شیرینی و امثال او در جایگاهی هستند که نباید باشند؟ آیا خود ما همیشه طبق اصول رفتار می‌کنیم و همیشه در جایگاهی هستیم که لیاقت آن را داریم؟ چرا ما اینطوری شده‌ایم؟ چرا هیچ چیز سر جای خودش نیست؟ چرا آشفتگی و درهم بودن اوضاع اطرافمان برایمان عادی شده است؟ این دوران به‌هم‌ریختگی کِی تمام می‌شود؟


برچسب‌ها: ورزشی
+ وبلاگ دادنویس - نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1391 ساعت 17:32 توسط امیر جوادیان  | 

اواخر بازی پرسپولیس و صبا، وقتی پرسپولیس عقب بود و داشت این بازی را هم می‌باخت، دوربین تلویزیون از پنج‌شش متری هواداران پرسپولیس نمایی نشان داد که در آن چند توده‌ی دود سیگار در حال پخش شدن در هوا بودند. چهره‌ی کسانی که سیگار می‌کشیدند معلوم نبود و نمای دوربین کمی بالاتر از سر آن‌ها را نشان می‌داد. شاید معلم بازنشسته‌ای بوده، شاید میوه‌فروش دوره‌گردی و شاید مسئول حمل‌ونقل اداره‌ای. هر کس که بوده، مطمئنم سیگارش را همزمان با فکر کردن به 12 میلیارد تومانی که مجلس برای یارگیری این فصل به پرسپولیس داده، دود می‌کرده است.


برچسب‌ها: ورزشی
+ وبلاگ دادنویس - نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1391 ساعت 2:12 توسط امیر جوادیان  | 

روزنامه‌نگارهایی که سنشان حدود 30 و کمی بیش‌تر است، گاهی‌اوقات تبدیل می‌شوند به بمب ناامیدی و آه و ناله و وای و حسرت. به روزهای برگزاری جشنواره‌ی فیلم فجر که می‌رسیم، ناله‌شان بلند می‌شوند و می‌گویند «این که نشد جشنواره. این‌ها فیلم نیستند که. دیگر الآن حس و حال خوبی به آدم نمی‌دهد توی صف بلیت جشنواره ایستادن و دیدن این فیلم‌های زپرتی. یاد جشنواره‌های قبل بخیر...» وقتی هم که اردیبهشت می‌شود و موقع نمایشگاه کتاب، باز شروع می‌کنند به ای داد بیداد گفتن و ناله‌ی جدایی از سال‌هایی که گذشت سر دادن. طوری حسرت چند سال گذشته را می‌خورند، که خیال می‌کنی تا هفت هشت سال پیش، همه چیز فوق‌العاده و بدون اشکال بوده است و زندگی روی زمین، مثل زندگی توی بهشت بوده است. می‌نالند که دیگر گذشته است دوران خداداد و هادی طباطبایی و این‌ها. انگار که رسالت نسل‌سوم همین است. آه و ناله کردن. حسرت خوردن. این نسل توهم دارد که همه چیز گل و بلبل و عالی بوده و حالا اوضاع داغان شده‌ است و مدام در حال خاطره‌بازی و یادآوری گذشته است. مشکلشان این است که نمی دانند این توهمشان ناشی از بالا رفتن سن آن‌ها است و اسطوره‌ها و خوش‌اخلاق‌ها و فیلم‌ها و کتاب‌های خوب و چیزهای دیگری که بشود به آن‌ها افتخار کرد، هنوز هم وجود دارند و شاید حتی از گذشته هم بیش‌تر باشد تعداد آن‌ها.  نسل‌سومی‌ها نمی دانند که با این سیاه‌نمایی‌ها، چه ظلمی در حق نسل‌ چهارم می‌کنند. آن‌ها ناامیدی را به نسل بعد تزریق می‌کنند و باعث می‌شوند که نسل‌چهارمی‌ها فکر بکنند که عجب دوره و زمانه‌ی بدی است این سال‌هایی که دوران جوانی‌شان را در آن می‌گذرانند. با این تفکرات، نسل‌چهارمی‌های ناامید، بازی نکرده می‌بازند و به ته جدول می‌روند.

اما ما نسل‌چهارمی‌ها باید یک ضربدر قرمز روی دهان نسل‌سومی‌ها و تصورات پوچشان بکشیم و با تمام وجود با زندگی بجنگیم و توانایی‌ خودمان را به همه نشان بدهیم. درست مثل «نوشاد عالمیان» عزیز، پینگ‌پنگ‌باز نسل چهارمی و دهه‌هفتادی، که دومین بازی خودش در المپیک را هم برد و باعث دلگرمی هم‌دوره‌ای‌هایش شد.


چاپ‌شده در روزنامه‌ی «بهار»، شماره‌ی 86، 24 اسفند 1391


برچسب‌ها: ورزشی, چاپ‌شده‌ها
+ وبلاگ دادنویس - نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1391 ساعت 20:36 توسط امیر جوادیان  | 

در دروس ادبیات دوره‌ی دبیرستان، درسی بود که می‌گفت آدمی را دو گوهر است. گوهر اصل و نسب، و گوهر دانش. و مهم‌تر و ارزشمندتر و سبب برتری انسان‌ها، گوهر دانش است. بحث بومی‌گزینی و درنظرگرفتن ظرفیت دانشگاه‌های مهم و مادر برای داوطلبانی که ساکن شهرهایی هستند که دانشگاه‌های برتر آن‌جا واقع شده‌اند، به شدت عبارت اول مطلب را نقض می کند و تصمیمی که سازمان سنجش و وزارت علوم برای بومی‌گزینی گرفته‌اند، نشانه‌ی این است که به نظر آن‌ها گوهر اصل و نسب و شهری که داوطلب در آن‌جا به دنیا آمده است، باید یکی از ملاک های اصلی گزینش دانشجو برای دانشگاه‌ها به حساب بیاید. تا این‌جای ماجرا به اندازه‌ی کافی کلافه‌کننده و ناعادلانه هست، اما وضع وقتی بدتر می شود که می‌بینیم در چند سال اخیر، علاوه‌بر قرار‌دادن فیلتر بومی‌گزینی جلوی راه داوطلبان ورورد به دانشگاه، فیلتر «توانایی پرداخت شهریه» هم برای داوطلبان درنظرگرفته شده‌است.

سهم دانشگاه‌های دولتی از ظرفیت پذیرش دانشجو، هر سال رو به کاهش است، به طوری که در سال  تحصیلی 91-1390 تنها 16 درصد از ظرفیت دانشگاه‌های کشور به دانشگاه‌های دولتی اختصاص داشت که قسمت زیادی از این درصد هم سهم دوره‌های شبانه است که آن نیز شهریه دارد. به این ترتیب، سهم بسیارزیادی از ظرفیت دانشگاه‌های کشور را دانشگاه‌هایی به خود اختصاص داده‌اند که از دانشجویان، شهریه دریافت می کنند. با این شرایط، آن‌هایی که جیب پدرشان پرپول تر و حساب بانکی‌شان سنگین‌تر باشد، دردسر کم‌تری برای ورود به دانشگاه خواهند‌داشت.

اما نظر مسئولین و نمایندگان مجلس در این زمینه بسیار جالب است. چند ماه پیش، یکی از نمایندگان مجلس در این باره گفت که به دلیل این که فردی که در دانشگاه قبول نمی شود، ممکن است برای تحصیل به خارج از کشور برود و با این تصمیم در معرض آلودگی‌ها و آسیب‌های اجتماعی قرار خواهد گرفت، پس چه خوب است که در همین داخل کشور با پرداخت پول و شهریه، امکان تحصیلش در ظرفیت مازاد دانشگاه‌ها فراهم باشد. ضمن تشکر از این نماینده ی مجلس، به خاطر تعریف جدیدی از ظرفیت مازاد ارائه دادند، خوب است به این نکته توجه کنیم که آیا وقتی در رقابت ورود به دانشگاه، جوانی که وضعیت مالی خوبی برای پرداخت شهریه های گزاف را ندارد، می بیند که افرادی که وضعیت تحصیلی و اطلاعات بسیار کمتری از او دارند، تنها به خاطر توانایی پرداخت شهریه وارد دانشگاه می شوند، زمینه ی افسردگی و قرار گرفتن در معرض آسیب‌های اجتماعی را پیدا نمی کند؟ آیا این فقط داوطلبان تحصیل در دانشگاه‌های خارج از کشور هستند که باید نگران آینده و سلامت آن‌ها باشیم؟ چرا به این قسمت از ماجرا  توجه نمی کنیم که خیلی از جوانانی که در مناطق محروم خواستار ورود به دانشگاه هستند، علاوه بر امکانات آموزشی و رفاهی کمتر، از لحاظ سطح مالی نیز در رده ی پایین تری قرار دارند و با شرایط موجود، علاوه بر رقابت با داوطلبانی که شرایط استفاده از امکانات و کلاس‌ها و آزمون‌های آموزشی بهتری را در اختیار دارند و به‌سبب  بومی‌گزینی نیز سهمیه‌ی بیشتری برای ورود به داشگاه‌های برتر دارند، در چنین شرایطی باید ببیند که ظرفیتی از دانشگاه ها باید در اختیار کسانی قرار بگیرد که تنها مزیتشان این است که وضع مالی بهتری نسبت به او دارند. آیا این‌ها بیش‌تر در معرض آسیب‌های اجتماعی نیستند؟

این‌جاست که نتیجه می‌گیریم که مسئولان آموزش و پررش باید در راستای هماهنگی بیش‌تر با سازمان سنجش و وزارت علوم، در آن درس ادبیات دوره‌ی دبیرستان، گوهر سومی را به نام «گوهر ثروت» به متن درس مربوطه اضافه بکنند و آن را مهم‌ترین گوهر وجودی انسان بنامند.


چاپ‌شده در هفته‌نامه‌ی «چلچراغ»، شماره‌ی 479، 24 تیر 1391 

برچسب‌ها: سیستم آموزشی, چاپ‌شده‌ها
+ وبلاگ دادنویس - نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391 ساعت 22:3 توسط امیر جوادیان  | 

آدم ها وقتی که فکر بکنند گناه دارند و مظلوم به نظر می آیند، احساس خوبی پیدا خواهند کرد. می توان گفت که یک جورهایی حس «بچه ی خوب» خدا بودن را پیدا می کنند. مثل این می ماند که مثلاً بچه ای هفت هشت ساله، به خاطر درخواست مادرش به دوچرخه سواری عصرانه اش نرود و پیش مادر بماند. وقتی مادر به بچه نگاه بکند و توی دلش برای او غصه بخورد، و یا ممنون و به عبارت بهتر، شرمنده اش باشد، حال بچه می شود همان حالی که ابتدا درموردش نوشتم. این حس خوب فرد بدبخت دارد، باعث می شود که وقتی بدبختی هایش در معرض دید سایر افراد قرار می گیرد، گفتار و رفتارش دلنشین بشود. شخصیت یک رمان یا یک فیلم اگر همچین خصوصیتی داشته باشد، تو دل برو می شود.

کاراکتری که «محمدرضا فروتن» در فیلم «شب یلدا»ی کیومرث پوراحمد بازی می کند، شخصیتی در همین حال  و هواست. «حامد» با بازی فروتن، مرد صادق و ساده ای است که همسر و فرزندش به خارج از کشور سفر می کنند و او به همین دلیل تنها می ماند. تنهایی او، آغاز شک و تردیدهایش در رابطه با زندگی مشترکش می شود و این مسئله را برایش پیش می کشد که آیا واقعاً همسرش در طول این مدت که با هم زندگی کرده اند، او را دوست داشته است، یا از سر دلسوزی و اجبار بوده که به او محبت می کرده؟ محمدرضا فروتن، با استادی تمام دل نگرانی ها و حس درماندگی حامد را به تصویر می کشد و می شود گفت که بازی اش چنان فوق العاده و جاافتاده است که اگر فرد دیگری به جای او این کاراکتر را بازی می کرد، فیلم از این سطح قابل قبول، به یک فیلم متوسط معمولی تبدیل می شد. بعید می دانم که این بازی خوب، به دلیل خوب بازی گرفتن کارگردان باشد و کیومرث پوراحمد باید ممنون فروتن باشد که با بازی درونی خوبش، چنین فیلمی را به کارنامه ی این کارگردان اضافه کرده است.

پ.ن: دلیل انتخاب تیتر مطلب، دیالوگی از فیلم است که پریا به حامد می گوید: «زخم های آدم سرمایه ست حامد. سرمایه ت رو با این و اون تقسیم نکن. داد نکش. هوار نکش. آروم و بی سروصدا همه چیز رو تحمل کن...»


چاپ‌شده در گاهنامه‌ی دانشجویی «پلان»، شماره‌ی 1، آبان 1391


برچسب‌ها: سینما, چاپ‌شده‌ها
+ وبلاگ دادنویس - نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1391 ساعت 2:49 توسط امیر جوادیان  | 

 

در شهر غریب اگر دانشجو باشی، باید پاتوق های زیادی را برای وقت هایی که دانشگاه غذا نمی دهد پیدا کرده باشی. کافی شاپ ها و رستوران هایی که روز های تعطیل و پنجشنبه شب ها، باید بروی و به قول بچه های دانشکده ی ما، بنزین بزنی آن جا. البته این اصطلاح بنزین زدن و پمپ بنزین را ما در موارد دیگری به کار می بریم و چون توضیح بیشتر در این باره به بدآموزی و تشویش اذهان عمومی و بدبین شدن جامعه به جماعت دانشجو منجر می شود، از شرح بیشتر درباره ی بنزین و پمپ بنزین، معذورم!(بین خودمان بماند، پمپ بنزین، همان پشت دانشکده است که می توانی هر چه که بخواهی، اکسیژن هوای آن جا را از بین ببری. افتاد؟!) از پاتوق ها و کافی شاپ ها می گفتم. هر دانشجوی غیربومی، بعد از یکی دو ترم زندگی در شهر محل تحصیل، چند مکان برای خودش ردیف می کند که موقعی که حوصله ی خرید و پختن غذا و شستن ظرف ها را ندارد، آن جا پلاس بشود و با تقبل کمی بیشتر خالی شدن کیف پول، زحمت کمتری برای سیر شدن بکشد. خوبی چرخیدن و قدم زدن در شهر غریب این است که احتمال این که وقتی توی حال وهوای خودت هستی، فرد آشنایی را ببینی و مجبور بشوی لبخند زورکی تحویلش بدهی و با او احوالپرسی گرمی بکنی، بسیار کم است. همه ی غریبه اند و اگر مردم شهر محل تحصیلت برای خودشان لهجه و زبان خاصی داشته باشند، دوز این غربت بیش تر هم می شود. اما این غریبه بودن، بدی هایی هم دارد. مثلا این که وقتی داخل یک کافی شاپ، تنهایی پشت میزت نشسته ای و داری با نمکدان و فلفلدان و این جور وسایل خودت را سرگرم می کنی و منتظر آماده شدن سفارشت، میزهای دیگر را می بینی که خانواده ها به صورت گروهی و خنده کنان می آیند پشت آن ها می نشینند و بعد از گپ های کوتاه و بلند، پا می شوند می روند. این جور مواقع، یک بغض ناخواسته، گلویت را سنگین می کند و برای رها شدن از آن، مجبوری که دوباره سرت را به نمکدان و فلفلدان روی میز گرم بکنی و فکر واحدهای افتاده و تعداد مشروطی های مجاز باقیمانده ات را بیاوری توی ذهنت، بلکه حواست پرت بشود. این حس غربت، وقتی به آقای پشت دخل که ازت می پرسد «چند تا؟»، جواب می دهی «یک دونه»، باز هم می پرد داخل سرت.
بس است دیگر. بگذارید برای شاد شدن فضا، دست از این سیاه نمایی ها بردارم و برایتان از ماجراهای شگفت انگیزی بگویم که محال است در جای دیگری به غیر از خوابگاه دانشجویی پسرانه اتفاق بیفتند. برای مثال محال است در جایی جز خوابگاه، ببینید که یک نفر چهار تا استکان را برداشته و آورده توی کاسه ی دستشویی(منظورم توالت نیست! هنوز به آن مرحله نرسیده ایم) گذاشته و دارد با آب خالی آن ها را می شورد. گلاب به رویتان، فرض کنید تازه از قضای حاجت برگشته اید و آمده اید که دست هایتان را بشویید. وقتی همچین صحنه ای می بینید، دوست ندارید همان کاسه ی دستشویی را پر از آب بکنید و آنقدر سرتان را توی آن نگه دارید تا خفه بشوید؟ یکی دیگر از شگفتی های خوابگاه، باز هم گلاب به رویتان، موقعی است که یک دانشجوی مملکت را می بینید که رویم به دیوار، از آن جا بیرون می آید و بدون شستن دست هایش، حتی برای رهایی از سنگینی نگاه بقیه، راهش را می گیرد و می رود سمت اتاقش. خدا به داد هم اتاقی هایش برسد.
یا اگر به لطف یکی از هم اتاقی ها، برای اتاقتان تلویزیونی ردیف کرده باشید، حتما از اتاق های بغلی، رفیقی پیدا می شود که عشق فوتبال باشد و از بازی ناپولی-کالیاری هم نگذرد و به محض این که تلویزیون قرار باشد فوتبالی پخش بکند، بو بکشد و تلپ بشود داخل اتاقتان و بدون توجه به کنایه ها و اهم و اوهوم های شما، تا لحظه ی خداحافظی عادل و خیابانی و یوسفی، مجبور به فیض بردن از هم نشینی با او بشوید. این جاست که شگفتی های زندگی خوابگاهی، بیشتر خودشان را به شما نشان می دهند.
یا تصور بکنید که همه ی شش عضو یک اتاق شش نفره ی ده متری، یکهو به سرشان بزند که آهنگ مورد علاقه شان را با صدای بلند گوش بدهند و از روی لجبازی هم که شده، هدفونشان را از آکبندی درنیاورند و همه با هم، توفیق اجباری لذت بردن از آهنگ هایشان را به شما بدهند. خیلی لذت بخش است این ماجراها، نه؟ زندگی خوابگاهی است دیگر. به قول آن پارچه ای که به مناسبت هفته ی خوابگاه ها، جلوی خوابگاهمان نصب شده بود، «زندگی خوابگاهی فرصتی است برای تمرین احترام گذاشتن به حقوق همدیگر و فراگیری زندگی اجتماعی» ضمن لبخند زدن به دوربین، از همه ی مسئولینی که با تنگ تر کردن اتاق ها و اضافه کردن تعداد دانشجویان به یک اتاق، ما را در زمینه ی اجتماعی تر شدن و احترام به حقوق همدیگر یاری می دهند، سپاسگزاریم.

چاپ‌شده در هفته‌نامه‌ی «چلچراغ»، شماره‌ی 508، 21 بهمن 1391 


برچسب‌ها: چاپ‌شده‌ها
+ وبلاگ دادنویس - نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1391 ساعت 11:20 توسط امیر جوادیان  |